شمارهٔ ۸۳۴
زان نور دیده شد مژه خون فشان تهی از طایر مراد مباد آشیان تهی رشک محبتم نگذارد نفس کشم دل از حدیث شوق پر است و زبان تهی ترسم رود ز یاد تو یکباره نام ما ازکین ما مکن دل نامهربان تهی
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
زان نور دیده شد مژه خون فشان تهی از طایر مراد مباد آشیان تهی رشک محبتم نگذارد نفس کشم دل از حدیث شوق پر است و زبان تهی ترسم رود ز یاد تو یکباره نام ما ازکین ما مکن دل نامهربان تهی
که گفتت گرد سر آن طره عنبرفشان بندی ز ابر خط به خورشید قیامت سایه بان بندی نمی آموزمت منع نگاه از دشمنان کردن خدا ناکرده میترسم که چشم از دوستان بندی کلید فتح مطلبها لب خاموش می با
سرت گردم نمی پرسی تو هم دیوانه ای داری نه آخر ای چراغ چشم من پروانه ای داری نشد از یک نهانی دیدنی برداری از خاکم چه بی پروا نگاه آشنا بیگانه ای داری نمک در ساغر حسنت نریزد شور محشر
خوش آنکه بزم حریفان کنون بیارایی ز عکس چهره می لاله گون بیارایی برون ز پرده گر آیی جهان بیاساید به خاطری که درآیی درون بیارایی همین قدر ز تو نامهربان طمع دارم که خاک تربت ما را به
ای روی تو را موج عرق آینه سازی آیینه ز عکس تو پریخانه نازی در چنگل مژگان تو گردون قویدست گنجشک ضعیفی ست به سر پنجه بازی ای گلشن نظاره ز رخ پرده برانداز تا شبنم این باغ کنم اشک نیاز