شمارهٔ ۸۷۸
ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی عبث رنجیده ای اسباب رنجیدن نمی دانی از آن لب زیر دندان ندامت داری ای عاقل که چون دیوانگان زنجیر خاییدن نمی دانی گل داغی ز باغ زندگانی نیست در
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی عبث رنجیده ای اسباب رنجیدن نمی دانی از آن لب زیر دندان ندامت داری ای عاقل که چون دیوانگان زنجیر خاییدن نمی دانی گل داغی ز باغ زندگانی نیست در
هجر در دامن دل ریخته خار عجبی گلبن حسرت ما کرده بهار عجبی ناخنم تیشه شد وسینه من کوه غم است زده ام دست دلیرانه به کار عجبی سودی از دولت همسایگی ماه نکرد زلف هندوی تو دارد شب تار عج
به سر گسترده دارد ظل عالی خیل نازش را مخلد باد یا رب سایه مژگان درازش را فسون عاشقی ماست با خال و خم زلفش که بازی می تواند برد مار مهره بازش را قبول سجده را لازم بود محراب ابرویی ب
چون خود اگر عشوه گری داشتی از دل زارم خبری داشتی پا به سر من ننهادی به ناز گر ز من افتاده تری داشتی مفت نرفتی زکفم زلف تو گر شب بختم سحری داشتی عمر به هجرت گذراندم تمام کاش به خاکم
به ناکامی گذشت ای شاخ گل دور از تو ایامی کسی را چون برآید کام دل از چون تو خودکامی درین مدت که آهم نامه بود و اشک من قاصد نه یاد از نامه ام کردی و نه شادم به پیغامی اگر عیبم به رسو