شمارهٔ ۱۴۲
هلاک جلوه ام قد قیامت دستگاهان را خراب شیوه ام شمشاد این محشر پناهان را فدای نازپرور تیغ مژگانی که از شوخی به خاک بی نیازی ریخت خون بی گناهان را تسلی چون تواند شد دل غلتیده در خونم
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
هلاک جلوه ام قد قیامت دستگاهان را خراب شیوه ام شمشاد این محشر پناهان را فدای نازپرور تیغ مژگانی که از شوخی به خاک بی نیازی ریخت خون بی گناهان را تسلی چون تواند شد دل غلتیده در خونم
کشم خط از سواد خامه زلف عنبرافشان را به داغ رشک سوزد خامهام ناف غزالان را ز چاک سینه چون خورشید محشر بشکفد داغم گر آن گل پیرهن چون صبح بگشاید گریبان را به اشک خود از آن کان ملاحت ک
ای جنت نقد از رخ زیبای تو ما را شد دیده بهشتی ز تماشای تو ما را مست آمدی و تیغ به کف سر طلبیدی آسایش جان گشت تقاضای تو ما را هر داغ که از هجر تو اندوخته بودیم خورشید شد از طلعت غرا
۱۴۵ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۴۵ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
۱۴۶ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۴۶ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما