شمارهٔ ۴۰۱
مرغ اسیری که زخم خار ندارد هیچ نشانی ز عشق یار ندارد گر ز تو دل برکنم بگو به که بندم هیچکس این چشم پر خمار ندارد بحر چه داند که ابر قطره کجا ریخت دل خبر از چشم اشکبار ندارد دل عبث
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
مرغ اسیری که زخم خار ندارد هیچ نشانی ز عشق یار ندارد گر ز تو دل برکنم بگو به که بندم هیچکس این چشم پر خمار ندارد بحر چه داند که ابر قطره کجا ریخت دل خبر از چشم اشکبار ندارد دل عبث
نکهت زلف تو را شمال ندارد بوی تو را نافه غزال ندارد گر به مثل سنگ طور آینه گردد طاقت آن حسن بی مثال ندارد جان جهانی فدای آن لب میگون خون مرا نوش کن وبال ندارد تخت سلیمان چو گرد درک
دل بی جهت شکایتی از روزگار کرد هر کار کرد یار فراموشکار کرد از وعده وصال غم از دل نمی رود نتوان به بوی باده علاج خمار کرد گل گل شکفت داغ تو از دامن دلم این دشت برق تاخته آخر بهار ک
من شعله ام به پیرهنم هر که خار کرد در جیب من شکفته تر از گل بهار کرد هر خون که کرد چرخ چو مینا به کام من بیرون ز دل به گریه بی اختیار کرد غافل زدیم آهی و از ما دلت گرفت ز آیینه بی
در دل سخت تو هر چند که جا نتوان کرد دامن وصل تو از دست رها نتوان کرد به همین جرم که از کوی تو دور افتادم ترک عاشق کشی و منع جفا نتوان کرد دم غنیمت شمر و جام صبوحی مگذار طاعت پیر خر