شمارهٔ ۲۲۹
هر شب بسر کوی تو از پای در افتم وز شوق تو آهی زنم و بی خبر افتم گر بار غم اینست که من میکشم از تو بالله که اگر کوه شوم از کمر افتم خواهم بزنی تیر و بتیغم بنوازی تا در دم کشتن بتو ن
۴۲۳ شعر از هلالی جغتایی
هر شب بسر کوی تو از پای در افتم وز شوق تو آهی زنم و بی خبر افتم گر بار غم اینست که من میکشم از تو بالله که اگر کوه شوم از کمر افتم خواهم بزنی تیر و بتیغم بنوازی تا در دم کشتن بتو ن
نهادی بر دلم داغ فراق و سوختی جان را بداغ و درد دوری چند سوزی دردمندان را منه زین بیشتر چون لاله داغی بر دل خونین که از دست تو آخر چاک خواهم زد گریبان را شدم در جستجوی کعبه وصلت ند
براهت بینم و از بیخودی بر رهگذر غلتم بهر جا پا نهی از شوق پا بوست بسر غلتم بهر پهلو که می افتم بپهلوی سگت شبها نمیخواهم کز آن پهلو بپهلوی دگر غلتم بدان در وقت بسمل از تو میخواهم چن
اگر چون خاک پامالم کنی خاک درت گردم وگر چون گرد بر بادم دهی گرد سرت گردم کشی خنجر که میسازم بدست خویش قربانت چه لطفست این که من قربان دست و خنجرت گردم تو ماه کشور حسنی و شاه لشکر خ
بصد امید هر دم گرد آن دیوار و در گردم بسی امیدوارم آه اگر نومید برگردم چه حسنست این که از یک دیدنت دیوانه گردیدم بیا تا بار دیگر بینم و دیوانه تر گردم چون آن مه فتنه شد در شهر من ه