شمارهٔ ۲۶۱
هلالی جغتاییجان من جان و دل خویش نثار تو کنم
بود و نابود همه در سر کار تو کنم
تا دگر دور نیفتد ز رخت مردم چشم
خواهمش بر کنم و خال عذار تو کنم
همچو سگ با تو سراسیمه ام ای طرفه غزال
می روم در هوس آنکه شکار تو کنم
ای گل تازه که دیر آمده ای پیش نظر
زود مگذر که تماشای بهار تو کنم
ماه من سوی هلالی بگذر از سر مهر
سرمه دیده گریان ز غبار تو کنم
