شمارهٔ ۶۴
جان من الله الله این چه تنست نه تن تست بلکه جان منست این که گل در عرق نشست و گداخت همه از انفعال آن بدنست صد سخن گفتمت بگو سخنی کین همه از برای یک سخنست هست دشنام تلخ تو شیرین چون
۴۲۳ شعر از هلالی جغتایی
جان من الله الله این چه تنست نه تن تست بلکه جان منست این که گل در عرق نشست و گداخت همه از انفعال آن بدنست صد سخن گفتمت بگو سخنی کین همه از برای یک سخنست هست دشنام تلخ تو شیرین چون
این همه لاله که سر بر زده از خاک منست پارهای جگر سوخته چاک منست درد عشاق ز درمان کسی به نشود خاصه دردی که نصیب دل غمناک منست استخوانهای من از خاک درش بردارید باغ فردوس چه جای خس و
این چنین بیرحم و سنگین دل که جانان منست کی دل او سوزد از داغی که بر جان منست ناصحا بیهوده میگویی که دل بردار ازو من بفرمان دلم کی دل بفرمان منست در علاج درد من کوشش مفرما ای طبیب ز
بهر که قصه دل گفته ام دلش خونست توهم مپرس ز من تا نگویمت چونست منم که درد من از هیچ بیدلی کم نیست تویی که ناز تو از هر چه گویم افزونست مگو که خواب اجل بست چشم مردم را که چشم بندی آ
نخل بالای تو سر تا بقدم شیرینست این چه نخلست که هم نازک و هم شیرینست بسکه چون نیشکری نازک و شیرین و لطیف بند بند تو ز سر تا بقدم شیرینست گرچه در عهد تو شیرین سخنان بسیارند کس بشیری