قصیدهٔ شمارهٔ ۳
هلالی جغتاییتخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن
جیب مرقع درید شاهد گل پیرهن
ساغر سیمین شکست ساقی زرین قدح
پیکر پروانه سوخت شمع زمرد لگن
آتش موسی گرفت در کمر کوهسار
شعله به گردون رساند آه دل کوهکن
حضرت خضر فلک خلعت خضرا گرفت
یافت به عمر دراز چشمه ظلمت وطن
شمع فلک را نشاند شعشعه آفتاب
شعله در انجم فگند مشعل آن انجمن
ارقم طاق فلک شمع جهان تاب را
تیغ زبان تیز کرد گرم شد اندر سخن
شعبده باز سپهر زآتش پنهان مهر
بر صفت اژدها ریخت شرر از دهن
خاتم زرینه داد دست سلیمان پناه
صبح به صحرا فتاد از بغل اهرمن
