شمارهٔ ۱ - فی الترجیعات
طلع العشق ایها العشاق و استنارت بنوره الافاق رش من نور شوقه و به اشرقت ارض قلبی المشتاق پرتو افکند آنچنان بدری که نه بیند ز دور چرخ محاق شده طالع چنان مهی که از او پر ز خورشید گشت
۶ شعر از حسین خوارزمی
طلع العشق ایها العشاق و استنارت بنوره الافاق رش من نور شوقه و به اشرقت ارض قلبی المشتاق پرتو افکند آنچنان بدری که نه بیند ز دور چرخ محاق شده طالع چنان مهی که از او پر ز خورشید گشت
ای حریف شرابخانه عشق نوش بادت می مغانه عشق جان تو شاهباز سدره نشین دل تو مرغ آشیانه عشق تو به افسون عقل گوش منه بشنو از عاشقان فسانه عشق کی بساحل رسد دلم هیهات در چنین بحر بی کرانه
کس نشد آگه از بدایت عشق نیست جز نیستی نهایت عشق عشق را پایدار یکپای است خود تو بین تا کجاست غایت عشق همه چیز آیت نشان دارد بی نشان گشتن است غایت عشق تا کی از قال و قیل اهل مقال بشن
ای رند شرابخانه عشق وی خورده می مغانه عشق رسوای زمانه گشت امروز بر یاد می شبانه عشق از هستی خویش بی نشان شو گر میطلبی نشانه عشق افسون خرد چه می نیوشی از ما بشنو فسانه عشق میدان که
الا ای گوهر بحر مصفا که در عالم تویی پنهان و پیدا وجودت بهر اظهار کمالات چو از غیب هویت شد هویدا برای جلوه عشق جهانسوز بسی آیینه ها کردی ز اشیاء ز هر آیینه دیداری نمودی بهر چشمی در
طلع العشق من ورای حجاب فافتحوالعین یا اولی الالباب همه آفاق از تجلی عشق پر شد از آفتاب عالمتاب دوست در خانه بی حجاب نشست عینوالحافظین عند الباب صار دارالسلام منه البیت فاد خلوا فیه