بخش ۵۶ - حرکت به کاخ سلاطین مشرق - اقبال لاهوری | ناهیدبخش ۵۶ - حرکت به کاخ سلاطین مشرق
اقبال لاهورینادر ابدالی سلطان شهید
رفت در جانم صدای برتری
مست بودم از نوای برتری
گفت رومی چشم دل بیدار به
پا برون از حلقه افکار نه
کرده یی بر بزم درویشان گذر
یک نظر کاخ سلاطین هم نگر
خسروان مشرق اندر انجمن
سطوت ایران و افغان و دکن
نادر آن دانای رمز اتحاد
با مسلمان داد پیغام وداد
مرد ابدالی وجودش آیتی
داد افغان را اساس ملتی
آن شهیدان محبت را امام
آبروی هند و چین و روم و شام
نامش از خورشید و مه تابنده تر
خاک قبرش از من و تو زنده تر
عشق رازی بود بر صحرا نهاد
تو ندانی جان چه مشتاقانه داد
رفت سلطان زین سرای هفت روز
حرف و صوتم خام و فکرم ناتمام
کی توان گفتن حدیث آن مقام
نوریان از جلوه های او بصیر
زنده و دانا و گویا و خبیر
قصری از فیروزه دیوار و درش
رفعت او برتر از چند و چگون
می کند اندیشه را خوار و زبون
آن گل و سرو و سمن آن شاخسار
اینقدر باد صبا افسونگر است
تا مژه برهم زنی زرد احمر است
هر طرف فواره ها گوهر فروش
بارگاهی اندر آن کاخی بلند
سقف و دیوار و اساطین از عقیق
فرش او از یشم و پرچین از عقیق
بر یمین و بر یسار آن وثاق
حوریان صف بسته با زرین نطاق
در میان بنشسته بر اورنگ زر
گفت مردی شاعری از خاور است
شاعری یا ساحری از خاور است
فکر او باریک و جانش دردمند
شعر او در خاوران سوزی فکند
خوش بیا ای نکته سنج خاوری
ای که می زیبد ترا حرف دری
آنچه میدانی ز ایران باز گوی
بعد مدت چشم خود بر خود گشاد
ذکر شاپور است و تحقیر عرب
از قبور کهنه می جوید حیات
با وطن پیوست و از خود در گذشت
دل به رستم داد و از حیدر گذشت
نقش باطل می پذیرد از فرنگ
سر گذشت خود بگیرد از فرنگ
چهره او بی فروغ از خون سرد
شید و تار صبح و شام او کهن
آنکه داد او را حیات دیگری
اینچین حشر از عنایات خداست
پارس باقی رومةالکبری کجاست
آنکه رفت از پیکر او جان پاک
بی قیامت بر نمی آید ز خاک
مرد صحرایی به ایران جان دمید
کهنه را از لوح ما بسترد و رفت
برگ و ساز عصر نو آورد و رفت