بخش ۵۸ - پیغام سلطان شهید به رود کاویری
اقبال لاهوریحقیقت حیات و مرگ و شهادت
رود کاویری یکی نرمک خرام
خسته یی شاید که از سیر دوام
در کهستان عمر ها نالیده یی
راه خود را با مژه کاویده یی
ای مرا خوشتر ز جیحون و فرات
ای دکن را آب تو آب حیات
آه شهری کو در آغوش تو بود
حسن نوشین جلوه از نوش تو بود
کهنه گردیدی شباب تو همان
پیچ و تاب و رنگ و آب تو همان
موج تو جز دانه گوهر نزاد
طره تو تا ابد شوریده باد
ای ترا سازی که سوز زندگی است
هیچ میدانی که این پیغام کیست
آنکه میکردی طواف سطوتش
بخش ۵۸ - پیغام سلطان شهید به رود کاویری - اقبال لاهوری | ناهیدآنکه صحرا ها ز تدبیرش بهشت
آنکه نقش خود بخون خود نوشت
اضطراب موج تو از خون اوست
آنکه گفتارش همه کردار بود
مشرق اندر خواب و او بیدار بود
ای من و تو موجی از رود حیات
هر نفس دیگر شود این کاینات
زندگانی انقلاب هر دمی است
زانکه او اندر سراغ عالمی است
تار و پود هر وجود از رفت و بود
اینهمه ذوق نمود از رفت و بود
جاده ها چون رهروان اندر سفر
هر کجا پنهان سفر پیدا حضر
کاروان و ناقه و دشت و نخیل
هر چه بینی نالد از درد رحیل
موسم گل ماتم و هم نای و نوش
غنچه در آغوش و نعش گل بدوش
لاله را گفتم یکی دیگر بسوز
در سرای هست و بود آیی میا
ور بیایی چون شرار از خود مرو
تاب و تب داری اگر مانند مهر
کوه و مرغ و گلشن و صحرا بسوز
ماهیان را در ته دریا بسوز
سینه یی داری اگر در خورد تیر
در جهان شاهین بزی شاهین بمیر
زانکه در عرض حیات آمد ثبات
از خدا کم خواستم طول حیات
زندگی را چیست رسم و دین و کیش
یک دم شیری به از صد سال میش
زندگی محکم ز تسلیم و رضاست
موت نیرنج و طلسم و سیمیاست
یک مقام از صد مقام اوست مرگ
می فتد بر مرگ آن مرد تمام
مثل شاهینی که افتد بر حمام
هر زمان میرد غلام از بیم مرگ
زندگی او را حرام از بیم مرگ
او خود اندیش است مرگ اندیش نیست
مرگ آزادان ز آنی بیش نیست
بگذر از مرگی که سازد با لحد
زانکه این مرگست مرگ دام و دد
مرد مؤمن خواهد از یزدان پاک
آن دگر مرگی که بر گیرد ز خاک
آن دگر مرگ انتهای راه شوق
گرچه هر مرگ است بر مؤمن شکر
جنگ شاهان جهان غارتگری است
جنگ مؤمن چیست هجرت سوی دوست
آنکه حرف شوق با اقوام گفت
کس نداند جز شهید این نکته را
کو بخون خود خرید این نکته را