بخش ۶۱ - حضور - اقبال لاهوری | ناهیدبخش ۶۱ - حضور
اقبال لاهوریگرچه جنت از تجلی های اوست
جان نیاساید به جز دیدار دوست
ما ز اصل خویشتن در پرده ایم
طایریم و آشیان گم کرده ایم
علم اگر کج فطرت و بد گوهر است
پیش چشم ما حجاب اکبر است
علم را مقصود اگر باشد نظر
می شود هم جاده و هم راهبر
می نهد پیش تو از قشر وجود
تا تو پرسی چیست راز این نمود
جاده را هموار سازد اینچین
شوق را بیدار سازد اینچنین
درد و داغ و تاب و تب بخشد ترا
گریه های نیم شب بخشد ترا
علم تفسیر جهان رنگ و بو
دیده و دل پرورش گیرد ازو
بر مقام جذب و شوق آرد ترا
عشق کس را کی بخلوت می برد
او ز چشم خویش غیرت می برد
در گذشتم زان همه حور و قصور
زورق جان باختم در بحر نور
هر زمان در انقلاب و لایزال
چون رباب آمد بچشم من حیات
هر نوا از دیگری خونین تری
ما همه یک دودمان نار و نور
آدم و مهر و مه و جبریل و حور
صبح امروزی که نورش ظاهر است
در حضورش دوش و فردا حاضر است
حق هویدا با همه اسرار خویش
با نگاه من کند دیدار خویش
هر دو بیتاب اند از ذوق نظر
زندگی هر جا که باشد جستجوست
حل نشد این نکته من صیدم که اوست
ای دو عالم از تو با نور و نظر
بر دمد از سنبل او نیش خار
غالبان غرق اند در عیش و طرب
کار مغلوبان شمار روز و شب
دیر ها خیبر شد از بی حیدری
آنکه گوید لااله بیچاره ایست
فکرش از بی مرکزی آواره ایست
چار مرگ اندر پی این دیر میر
سود خوار و والی و ملا و پیر
اینچنین عالم کجا شایان تست
آب و گل داغی که بر دامان تست
کلک حق از نقشهای خوب و زشت
هر چه ما را سازگار آمد نوشت
چیست بودن دانی ای مرد نجیب
اینهمه هنگامه های هست و بود
زندگی هم فانی و هم باقی است
این همه خلاقی و مشتاقی است
در شکن آنرا که ناید سازگار
از ضمیر خود دگر عالم بیار
هر که او را قوت تخلیق نیست
پیش ما جز کافر و زندیق نیست
مرد حق برنده چون شمشیر باش
خود جهان خویش را تقدیر باش
جز که آب رفته می ناید بجو
زیر گردون رجعت او را نارواست
چون ز پا افتاد قومی برنخاست
ملتی چون مرد کم خیزد ز قبر
چاره او چیست غیر از قبر و صبر
اصل او از حی و قیوم است و بس
قرب جان با آنکه گفت انی قریب
بایزید و شبلی و بوذر ازوست
امتان را طغرل و سنجر ازوست
جلوه ما فرد و ملت را حیات
هر دو از توحید می گیرد کمال
زندگی این را جلال آنرا جمال
این سلیمانی است آن سلمانی است
آن سراپا فقر و این سلطانی است
آن یکی را بیند این گردد یکی
در جهان با آن نشین با این بزی
با هزاران چشم بودن یک نگه
اهل حق را حجت و دعوی یکیست
خیمه های ما جدا دلها یکی است
یک نگه شو تا شود حق بی حجاب
از تجلی های توحید است این
ملتی چون می شود توحید مست
تا وجودش را نمود از صحبت است
مرده یی از یک نگاهی زنده شو
بگذر از بی مرکزی پاینده شو
تا شوی اندر جهان صاحب نگین
من کیم تو کیستی عالم کجاست
در میان ما و تو دوری چراست
من چرا در بند تقدیرم بگوی
تو نمیری من چرا میرم بگوی
هر که گنجد اندرو میرد درو
زندگی خواهی خودی را پیش کن
چار سو را غرق اندر خویش کن
در جهان چون مردی و چون زیستی
پوزش این مرد نادان در پذیر
پرده را از چهره تقدیر گیر
انقلاب روس و آلمان دیده ام
شور در جان مسلمان دیده ام
دیده ام تدبیر های غرب و شرق
وانما تقدیر های غرب و شرق
زان تجلی ها که در جانم شکست
چون کلیم الله فتادم جلوه مست
نور او هر پردگی را وانمود
تاب گفتار از زبان من ربود
از ضمیر عالم بی چند و چون
بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو
که نیرزد بجوی اینهمه دیرینه و نو
آن نگینی که تو با اهرمنان باخته یی
هم به جبریل امینی نتوان کرد گرو
زندگی انجمن آرا و نگهدار خود است
ای که در قافله یی بی همه شو با همه رو
تو فروزنده تر از مهر منیر آمده یی
آنچنان زی که بهر ذره رسانی پرتو
چون پرکاه که در رهگذر باد افتاد
رفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو
از تنک جامی تو میکده رسوا گردید
شیشه یی گیر و حکیمانه بیاشام و برو