شمارهٔ ۱۵۵
آن روی چو گل ببین چه رعناست دگر قدش به چمن ببین چه زیباست دگر از شرم قدش نشسته بد سرو به خاک بر عذر قدمهای تو برخاست دگر

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
آن روی چو گل ببین چه رعناست دگر قدش به چمن ببین چه زیباست دگر از شرم قدش نشسته بد سرو به خاک بر عذر قدمهای تو برخاست دگر
تا مرا دیده ز دیدار تو مهجور شده ست بی تکلف دلم از درد تو مهجور شده ست تا برفتی ز برم ای بت بگزیده من صبر و آرام و قرار از دل ما دور شده ست دل برفت از بر من تا تو برفتی ز برم وین ز...
سرگشته و شوریده دل ماست دگر چون زلف تو بر رخ تو شیداست دگر آن قامت زیبای نگارست به باغ یا سرو چمن بود که برخاست دگر
تو را گیسو نگارا چون کمندست مرا دل در سر زلفت به بندست تو را چشمان چو نرگس پر خمارست لب لعل تو شیرین تر ز قندست تو را قدیست همچون سرو آزاد بر او میل دل ما بین که چندست به روی آتشین...
دل نیست دل تو سنگ خاراست مگر زلف سیهت مایه سوداست مگر خطی که به گرد ماه رویت پیوست گر شک نکنم دود دل ماست مگر
مرا رخسار مهرویی پسندست که از زلفش مرا بویی پسندست به ما باری نمی آید ز بد نیک تو را گر گفت بدگویی پسندست بگفتم زلف او گیرم فرادست خطا گفتم مرا بویی پسندست نه بوی و روی باشد حاصل ا...
از دام سر زلف شکاری کم گیر وز نقش جهان دست نگاری کم گیر در باغ رخت چو بلبلان بسیارند وز عشق گلی بلبل زاری کم گیر
مرغ جانم به سر کوی بتی در بندست به نسیمی ز سر کوی وفا خرسندست به کمانی که بود راست چو ابروی کجش تیر مژگانش تو گویی ز هواش افکنده ست درد دل هست بسی زان لب و رخ بر دل من لاجرم چاره د...
از آتش دل چو شمع در سوز و گداز هستم من بیچاره به شبهای دراز سرگشته روزگار یاری شده ام یارب به کرم کار من خسته بساز
از چه می داری نگارینا بدین زاری مرا که م به هر عمری به خاطر در نمی آری مرا من چو خاک راه گشتم در ره عشقت به جان تا مگر از روی لطف از خاک برداری مرا زآتش عشقت منم خاکی روا داری که ت...
رفتم به چمن که گل به جوش آمده است بلبل دیدم که در خروش آمده است گفتم چه شده ست و این فغان تو ز چیست گفتا چه کنم که گل فروش آمده است
گرچه به ستم چرخ به من دست گشود وین تازه گل از باغ دل من بربود دیدم به دو چشم خویش کز لطف دری بر روی وی از روضه رضوان بگشود
سهی سرو مرا بالا بلندست لب جان بخش او خوشتر ز قندست منم در عشق او نالان همانا نمی داند شب هجران که چندست کسی داند درازی شب هجر که در زلف دلارامی به بندست دل مسکین من در بام و در شا...
ای دل بنشین و با غم یار بساز چون گل بشدت ز دست با خار بساز دل گفت از این بیش نمی یارم ساخت گفتم چه کنی برو بناچار بساز
سهی سرو مرا بالا بلندست رخش چون آتش و لبها چو قندست رخش چون آتش است و لب پر از قند بر آن آتش دل و جانها سپندست در آن زلفین پیچاپیچ یارم دل مسکین چو مرغی پای بندست خم طاق دو ابرویش ...
ای سرو قد تو راست پرورده به ناز چون هست به ناز نیست بر ماش نیاز بر مردم دیده ابرویت محرابیست در محرابی چگونه باشد دو نماز
که آن لعل لب نوشین گزیده ست که مهرت را به جان و دل خریده ست کند منع من مسکین بی دل کسی کان روی مهوش را ندیده ست بشد عمری که تا آن دلبر از ما بسان آهوی وحشی رمیده ست مگر آهو که مشک ...
ای دل به جهانت ار بود راز و نیاز زنهار مکن تو هیچکس محرم راز از کس مطلب یاری و در پنج نماز بر درگه او رو که بود دایم باز
عیدیست مبارک که کس آن عید ندیده ست وز باد صبا هیچ کس آن بو نشنیده ست در گوش دل آمد سحر از هاتف غیبم کین عید به بخت شه شه زاده سعیدست ایام خزانست ولیک از نظر لطف در باغ سعادات همه س...
در دیده خیال تست ما را شب و روز تا کی شوم ای دوست به وصلت پیروز گفتا که منم شمع و تویی پروانه بر شمع جمال من تو حالی می سوز
بیا که بی رخ خوبت مرا به دل بارست ببین که دیده ز هجر رخ تو خون بارست بخور ز لطف غم حال ما که بد نبود اگرچه در دو جهانت چو بنده بسیارست اگر به پرسش مسکین قدم نهی روزی بیا که جان و د...
ای زلف تو بر رخ تو همچون شب و روز ما از تو بعیدیم به عید نوروز هم عید خجسته باد و هم نوروزت بازآی و نشین به گلشن جان افروز
جهانی سر به سر چون نوبهارست به باغستان جان گلها به بارست زمین همچون زمرد سبز گشته همه صحرا ز گل نقش و نگارست همه بستان پر از گلهای رنگین هزاران بلبل اندر شاخسارست لب جو سر به سر خی...
در دیده خیال تست ما را شب و روز تا کی شوم ای دوست به وصلت پیروز گفتا که منم شمع و تویی پروانه می ساز و ز پرتو جمالم می سوز