شمارهٔ ۱۶۶
شراب هجر تو بسیار خوردم هنوز از مستیم در سر خمارست به وصلم یک زمان بنواز یارا که ما را با غم عشق تو کارست مکن زین بیش بر من جور و خواری که جان من ز هجران تو زارست بجز نیکی نماند در...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
شراب هجر تو بسیار خوردم هنوز از مستیم در سر خمارست به وصلم یک زمان بنواز یارا که ما را با غم عشق تو کارست مکن زین بیش بر من جور و خواری که جان من ز هجران تو زارست بجز نیکی نماند در...
دل بسته آن پسته دهانست هنوز جان در پی آن سرو روانست هنوز در حسرت دیدار تو ای جان و جهان خون جگر از دیده روانست هنوز
چو زلف تو جهان بس بی قرارست نپنداری که با کس پایدارست دو زلف سرکش رعنات با ما چرا آشفته همچون روزگارست نیفتاده ست در دست کسی شاد نگاری چون تو تا دست و نگارست نیایم در شمار ای دوست ...
جانا دل من بر سر عهدست هنوز عهدی که ببست با تو نشکست هنوز مجروح شد از خار جفایت دل و نیست در باغ وصال بر گلش دست هنوز
نمی دانم دلم باری به درد او گرفتارست ستم بر جان غمگینم همه زان شوخ عیارست قد امید من دایم چو ابرویت خمی دارد دل پر درد ما باری چو چشمان تو بیمارست تو در خواب خوشی جانا و ما در آتش ...
ما را به رخ دوست نیازست هنوز وین باد صبا محرم رازست هنوز گر از سر غفلت گنهی کرد دلم شکرست در توبه که بازست هنوز
دلم وصال تو را از جهان طلب کارست چرا که در غم هجران به کام اغیارست دو دیده دل خود را به هم نیارم زد که از فراق رخت تا به روز بیدارست نباشدم دل خرم چرا نمی دانم مگر که خرمی و عیش جم...
از من غم روزگار ای یار مپرس اندوه من و شادی اغیار مپرس درد دل من بشنو و بس قصه مخوان این سوزش من ببین و بسیار مپرس
بر مثال نامه بر خود چند پیچانی مرا چون قلم تا کی به فرق سر بگردانی مرا چند بفریبی به تقریر و به تحریرم دگر اینچنین نادان نیم آخر تو می دانی مرا شاهباز وصل ما در دست تو قدری نداشت ک...
صبحی به چمن سوسن آزاد بخاست وز قامت خود صحن چمن می آراست رخسار چو لاله اش بدیدم گفتم در سوخته خرمن زدن آتش نه رواست
هر گه که گلی تازه به صبحم بنمود کز دیدن آن فتوح روحم بفزود زان گل بویی هنوز بر من نوزید کش باد فنا ز پیش چشمم بربود
از زلف خودم بویی بر دست صبا بفرست کشتی به جفا ما را بویی ز وفا بفرست چون روز و شبم ساکن در کوی غمت جانا از کوی وصال خود هم بخش گدا بفرست جانا چو زکات حسن بر مستحقست واجب من مستحقم ...
ای چرخ فلک چرا نسازی با کس وز کج روی ات راست نبازی با کس تا هست جهان ز جمع نشنید کسی کاو کرد بدین شعبده بازی با کس
از لطف خویش درد دلم را دوا فرست من بی نوای وصل ز وصلم نوا فرست بیگانگی مکن تو از این بیش دلبرا بویی ز زلف خویش سوی آشنا فرست گر قاصد امین تو نیابی به سوی ما به زو رسول نیست به دست ...
من دل به تو داده ام نکو می دارش زنهار که بیش از این مکن آزارش بر دلشده رحم کن تو ای دوست چو نیست جز لطف تو ای دوست کسی غمخوارش
امشبی حال وضع ما دگرست در میان دست جان ما کمرست دیده دیدنش به جان طلبم غرض ما ز دوست یک نظرست خسرو عشق با خیالش گفت لب شیرین او به از شکرست گشته ام همچو موی در هجران یارب او را ز ح...
ای دل تو به درد یار هجران می کش زهر آب ز جام نامرادی می چش تا همچو خردمند چرا گوشه فقر بر خود نگرفتی که نشینی دلخوش
ما را به درد عشق تو درمان نه درخورست زان رو که درد هجر تو جانا جگر خورست درخور نیافت مهر رخت را دل ضعیف لیکن مرا وصال تو ای دوست درخورست آن حسن و شکل و شیوه که در دلبر منست در ماه ...
گل کیست به نزد عارض چون سمنش گر لاف زند برون کنم از چمنش گر پیش لبش غنچه دهن بگشاید چون باد بیایم و بدرم دهنش
ما را به رخ خوب تو ای دوست نیازست در بوته عشقت دل مسکین به گدازست حال من دلخسته که گوید به نگارم جز باد صبا کاو به جهان محرم رازست ای باد صبا از من دلخسته بگویش ما را به رخ خوب تو ...
گر لایق خدمتم ندانی بر خویش تا من سر خویش گیرم و کشور خویش یا همچو همای بر من افکن پر خویش تا بندگیت کنم به جان و سر خویش
ما را به قد سرو تو ای دوست نیازست هرچند تو را با من مسکین سر نازست حال دل خود با که بگویم بجز از باد کاو سوختگان را به کرم محرم رازست احوال دل سوخته هم باد بگوید کاین دیده همه شب ز...
ای دیده بختم شده گریان چون شمع وی رشته جانم شده سوزان چون شمع از آتش دل خون جگر می بینی بر روم روان به سان باران چون شمع
بستان و ماهتاب و لب آب بس خوشست بر بانگ بلبلان سحری خواب بس خوشست خون دلم چو چشم دلارام پر ز جوش از لعل دوست شربت عناب بس خوشست در تاب رفت زلف تو از آتش رخت وآن زلف دلفریب تو پر تا...