شمارهٔ ۲۸۰
ای دل چه چاره چون که جهان پایدار نیست جز درد و خون دیده در این روزگار نیست زنهار غم مخور تو به احوال روزگار زیرا که کار و بار جهان بر قرار نیست خوش دار خاطرت مشو ای دل ز غم ملول کا...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ای دل چه چاره چون که جهان پایدار نیست جز درد و خون دیده در این روزگار نیست زنهار غم مخور تو به احوال روزگار زیرا که کار و بار جهان بر قرار نیست خوش دار خاطرت مشو ای دل ز غم ملول کا...
ای بر دل من عشق تو هر لحظه فزون بی روی چو ماه تو زند دم ز جنون ما دست به دامن خیالت زده ایم تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون
دردمند عشق او گشتم مرا تیمار نیست چون کنم چون آن طبیبم را غم بیمار نیست حال درد من به گوشش می رساند صبحدم لیکن ای جان و جهان گفتار چون دیدار نیست گر قدم یک دم کنی رنجه به سوی ما به...
با خصم بگو چند کنی مکر و فسون تا چند کشم جفای هر سفله دون ما معتکف پرده اسرار شدیم تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون
هر که دلش با غم ما یار نیست راست توان گفت که او یار نیست نیست زمانی دل مسکین من کز تو به کام دل اغیار نیست هرکه به روی تو نظر کرد گفت کاین گل خوشبوی تو را خار نیست دیده به دل گفت ح...
ای گشته دلم ز دست هجران پر خون تا چند کشم غم ز جفای گردون بر جور و جفای چرخ دل بنهادم تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون
از مهر منت به دل اثر نیست وز جان جهان ترا خبر نیست آخر ز چه روی ای نگارین سوی من خسته ات نظر نیست ما در قدم تو سر نهاده چون سرو به ما ترا گذر نیست تا چند کنی جفا به جانم در مذهب تو...
گفتم چه کنی دوای دل گفتا به ور به نشود دلم بدو گفتا به گفتم که بچینم از لبش شفتالو گر سیب زنخ به ما رسد گفتا به
تو را از حال مسکینان خبر نیست بر آب چشم ما زانت گذر نیست به زاری زارم از هجران رویت چرا او را به سوی ما نظر نیست شب تاریک هجرانم بفرسود در آن شب گوییا هرگز قمر نیست شب دیجور بی پای...
از شرم رخ تو گل ز کار افتاده در پای تو ریخت سخت زار افتاده مهمان عزیزست به بستان بخرام بیچاره ببین چگونه خوار افتاده
مرا در عشقت از عالم خبر نیست به جای تو مرا یاری دگر نیست به درد عشق رویت سخت زارم یقین کز حال ما او را خبر نیست بسی نالیدم اندر صبحگاهی همانا ناله ما را اثر نیست بسی بودم به وصل یا...
گل با رخ دوست بی نسق افتاده در مجلس رندان به ورق افتاده چون روی تو را بدید نیکوش ببین کز شرم رخ تو در عرق افتاده
ما را ز سر کوی غمت راه به در نیست مشکل که جز این کوی مرا روی دگر نیست دل بردی و جان را به غم عشق سپردی و امروز غذایم بجز از خون جگر نیست این شب چه شب محنت ایام فراقست فریاد که در و...
از جور فلک خون به دلم افتاده وز غم به دو پای در گلم افتاده ای دوست میان این همه دشمن و دوست بی وصل تو من بس خجلم افتاده
مرا به غیر هوای تو هیچ در سر نیست بجز وصال رخ تو خیال دیگر نیست به نکهت شب زلفت دماغ ما تر کن که همچو بوی دو زلف تو هیچ عنبر نیست شبی دراز و چو زلف سیاه و بی سر و پای مرا بتر که در...
مسکین دل من دور ز جان افتاده سرگشته ز عشق در جهان افتاده از غصه روزگار و از درد فراق بیچاره به کام دشمنان افتاده
گر بپرسی بنده خود را ز لطفت دور نیست زانکه کس در بندگی چون بنده ات مهجور نیست گر تو گویی در خداوندی بود غیر تو کس یا چو من در بندگی و اخلاص این مقدور نیست گر تو را بر حال زار من نظ...
ای پیش قدت سرو سهی پست شده نرگس به خمار چشم تو مست شده از شرم رخ خوب تو گلهای چمن در پای تو افتاده و از دست شده
گر ز حال زار مسکینان بپرسی دور نیست گرچه دلبر را غم حال من مهجور نیست ای طبیب درد من آخر چرا از روی لطف یک زمانت در جهان پروای این رنجور نیست بی رخت صبرم میسر نیست جانا چون کنم چون...
بیداد به من ز حد بشد دادم ده تا چند خورم غم تو دلی شادم ده در هر نفسی که می زنم در شب و روز نامی ز هزار و یک یکی یادم ده
بشکست چشم مست تو جانا خمار ما بربود زلف شست تو از دل قرار ما از آه بی دلان که برآرند صبحدم آشفته گشت زلف تو چون روزگار ما دایم خیال قد تو در دیده منست زیرا که جای سرو بود در کنار م...
مستیم چو چشم مست شهلای تو مست پستیم به پیش قد و بالای تو پست آیا بود آنکه در میان بستان گردیم کنار سبزه ات دست به دست
گر مرا میل تو باشد بی تکلف دور نیست زآنکه در فردوس اعلی مثل تو یک حور نیست نرگس شهلا اگرچه مست و شوخ و سرکشست در سرابستان جان چون چشم تو مخمور نیست گرچه عاشق هست بسیارت ولی چون من ...
یارب تو مرا نخست ایمانم ده دردی دارم به لطف درمانم ده چون زلف بتان نیک پریشان حالم جمعیت خاطر پریشانم ده