شمارهٔ ۱
به سر انگشت نما زاهد انگشت نما را منظر دوست که تا سجده کند صنع خدا را گر درین هر دو سرا خاک کف او به کف آرم التفاتی نکنم حاصل این هر دو سرا را آتشی دارم از آن سان که اگر برکشم آهی
۲۸۲ شعر از جلال عضد
به سر انگشت نما زاهد انگشت نما را منظر دوست که تا سجده کند صنع خدا را گر درین هر دو سرا خاک کف او به کف آرم التفاتی نکنم حاصل این هر دو سرا را آتشی دارم از آن سان که اگر برکشم آهی
هر آن کس که دیده ست آن خاک پا نیاید به چشمش دگر توتیا رخت را به خورشید کردم مثل بدیدم کنون از کجا تا کجا زبویت دلم همچو گل بشکفد چو بشکفتن گل ز باد صبا زهی لعل تو خاتم ملک جم رخ رو
معاشران که مقیمان کوی خمارند چو بنگری ز دو عالم فراغتی دارند غلام همت آن عاشقان آزادم که ملک هر دو جهان در نظر نمی آرند حریف خلوت دردی کشان خمار است بتی که خلوتیانش به جان طلبکارند
من نشنیدم که خط بر آب نویسند آیت خوبی بر آفتاب نویسند هجر کشیدیم تا به وصل رسیدیم نامه رحمت پس از عذاب نویسند صبر طلب می کنندم از دل شیدا همچو خراجی که بر خراب نویسند شرح رخ خوب و
چون مرغ سحر در غم گلزار بنالد از غم دل دیوانه من زار بنالد هر کس که به گوشش برسد ناله زارم بر درد من سوخته بسیار بنالد بر سوزش من جان زن و مرد بسوزد وز ناله زارم در و دیوار بنالد ا