شمارهٔ ۱
ای کرده ز لطف و قهر تو صنع خدا در عهد ازل بهشت و دوزخ پیدا بزم تو بهشت است و مرا جرمی نیست چون است که در بهشت ره نیست مرا
۵۴ شعر از جلال عضد
ای کرده ز لطف و قهر تو صنع خدا در عهد ازل بهشت و دوزخ پیدا بزم تو بهشت است و مرا جرمی نیست چون است که در بهشت ره نیست مرا
چون مهر پری ز خاتم جم برداشت دلتنگی از اهل عالم برداشت پرسیدم از او که ای صنم نام تو چیست در حال نگین از سر خاتم برداشت
امروز چو دست صبح دامن برداشت حسنی دیدم که هوش از تن برداشت کی دانستم که چون بود واژونه در پاش فتادم او سر من برداشت
افسوس که آن یار پسندیده برفت ناکرده مرا وداع و نادیده برفت عالم همه پیش چشم من تاریک است تا روشنی دیده ام از دیده برفت
معبود همیشه در سفر یارت باد ایزد همه ساله در حضر یارت باد در سال و مه و روز و شب و شام و سحر اقبال ملازم و ظفر یارت باد