شمارهٔ ۲۵
آن چه شمع است که از چهره برافروخته است که چو پروانه دل سوختگان سوخته است دهن دوست که تنگی ز وی آموخت دلم درفشانی مگر از چشم من آموخته است آتشی از دل او در دل من می افتد که دلش آهن ...

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
آن چه شمع است که از چهره برافروخته است که چو پروانه دل سوختگان سوخته است دهن دوست که تنگی ز وی آموخت دلم درفشانی مگر از چشم من آموخته است آتشی از دل او در دل من می افتد که دلش آهن ...
گویند که ماه روزه نزدیک رسید من بعد به گرد باده نتوان گردید در آخر شعبان بخورم چندان می کاندر رمضان مست بخسبم تا عید
در حق کسی که صد بدی با ما کرد گر دست دهد هزار نیکی بکنیم
بیاور ای بت ساقی شراب دوشینه بزن برآتشم امروز آب دوشینه چه عزم بود که دیشب برفتی از بر ما چه بود راست بگو آن شتاب دوشینه کجا به خواب رود بی تو چشم من امشب که در کنار تو خوش بود خوا...
ای سهی قد ترا سرو و صنوبر بنده ای عالمی حسن ترا چاکر و چاکر بنده ای نرگس شوخ ترا جادوی کشمیر غلام سحر ابروی ترا مانی و آزر بنده ای ای سر زلف ترا سنبل رعنا خادم وی رخ خوب ترا لاله ا...
ای یار دوش همدم و یار که بوده ای لب ها گزیده شب به کنار که بوده ای آشفته موی زلف به دست که داده ای سر پرخمار دفع خمار که بوده ای با چشم نیم مست کجا مست خفته ای با زلف بی قرار قرار ...
جانا تو سوز و درد دل ما ندیده ای از ما سؤال کن که تو این ها ندیده ای بر های های گرم و دم سرد ما مخند طفلی و گرم و سرد جهان را ندیده ای از سر عشق بی خبری عیب ما مکن ما غرقه گشته ایم...
من کیم بر آستانت خسته بیچاره ای عاشقی سرگشته ای از خان و مان آواره ای نیست دلجویی که جوید خاطر دل خسته ای نیست دمسازی که سازد چاره بیچاره ای چشم خونبارم اگر بر کوه خون افشان کند لا...
ای ز چشمان تو در دیده بختم خوابی وز سر زلف تو در رشته جانم تابی خنک آن باد که از خاک درت برخیزد برزند چون بوزد آتش جان را آبی ای ز نوش لب تو چشمه حیوان جامی وی ز گلزار رخت روضه رضو...
ما کرده ایم نامه هستی خویش طی وآنگه نهاده بر سر بازار عشق پی تو آفتاب حسنی و عشاق ذره وار سرگشته در جهان به هوای تو تا به کی برقع ز ماه چهره برانداز یک نفس تا آفتاب غوطه خورد زیر م...
به یاد آور که در ایام خردی قدم در دوستی چون می فشردی نمی دانستی آیین جفا را طریق مهربانی می سپردی به بوسه دردم از دل می کشیدی به گیسو گردم از رخ می ستردی به خردی داشتی خوی بزرگان گ...
چه جرم رفت که یکباره مهر ببریدی چه اوفتاد که از ما عنان بپیچیدی به قول و عهد تو دیگر که اعتماد کند که هر سخن که بگفتی از آن بگردیدی تو باز بر سر میدان عشق پای منه از آن جهت که به ا...
ز سودای گل سوری ز عشق روی گلناری من و بلبل به سر بردیم عمری در گرفتاری ز هجران پیش چشم خود جهان تاریک می بینم نمی دانم که روز روشن است این یا شب تاری شدی غایب دمی با من خیالت خلوتی...
شب رو خونی که از چشمم به دور افتاده است کردمش جا در کنار خود که مردم زاده است گرچه پروردم به خون دل من او را در دو چشم آن جگر گوشه به خون هر دم گواهی داده است می خورندم همچو ساغر خ...
چون ابر گهرفشانی لعل تو دید از دیده ببارید بسی مروارید دندان خوشت به زیر لب می خندید گوهر سرانگشت به دندان بگزید
به جستجوی تو شب را به روز می آرم خیال بین که به شب آفتاب می جویم
در زمستان بر امید آنکه باز آید بهاری عاشق گل را بباید ساختن با نوک خاری دوستان پرسند کآخر در چه کاری در چه کارم می گذارم عمر خود را بر امید انتظاری بارها بار فراقت برده ام بر گردن ...
آیم که رخت بینم و دیدن نگذاری آواز خوشت نیز شنیدن نگذاری دانم که دلم گشت در آن زلف سیه گم لیکن چه کنم چون طلبیدن نگذاری ناچار شود جامۀ بی طاقتی ام چاک چون پیرهن صبر دریدن نگذاری از...
بکوش تا دل آزرده ای به دست آری که اهل دل نپسندند مردم آزاری چه سود عهده عهدی که می کنی با من تو عهد می کنی اما به جا نمی آری اگر تو یار منی دور شو ز اغیارم نه دوستی ست که با دشمنان...
صبحدم می گفت نالان بلبلی بر شاخساری گل بخواهد رفت تا دیگر که بیند نوبهاری هر که را روزی صفایی رو نماید در زمانه روزگارش تیره گرداند به اندک روزگاری لاله هر سال از چمن یک بار روید و...
چنین کرشمه کنان گر به شهر برگذری هزار دل بربایی هزار جان ببری مرا دلی ست پرآتش و زان همی ترسم که دامن تو بسوزد چو در دلم گذری چه جای وعظ حکیم است و پند هشیاران مرا که عمر به مستی گ...
من صورتی چنین نشنیدم به دلبری یا رب چه گویمت که چه پاکیزه منظری سایه ز ما دریغ مدار ای که می کند در باغ حسن قد بلندت صنوبری قد ترا چو سرو چمن دید سجده کرد گفتا ز من به یک سر و گردن...
ای برگ گل سوری از خار مکن دوری از خار مکن دوری ای برگ گل سوری آن را که تو منظوری در چشم جهان ناید در چشم جهان ناید آن را که تو منظوری ای دوست به دستوری در پای تو می میرم در پای تو ...
بزن تیغ و مکن تندی و تیزی حلالت باد اگر خونم بریزی چرا چون دور بر من می کنی جور چرا چون بخت با من می ستیزی چه شد کز مهربان خود ملولی چه شد کز عاشق خود می گریزی فکندی شور در ما تا ک...