شمارهٔ ۳۶
کسی را در دو عالم حاصلی هست که او را چون تو آرام دلی هست عجب دارم که در اطراف عالم بدین پاکیزگی آب و گلی هست نپندارم که در فردوس اعلی ز کوی دوست خوشتر منزلی هست رموز عشق چون من کس ...

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
کسی را در دو عالم حاصلی هست که او را چون تو آرام دلی هست عجب دارم که در اطراف عالم بدین پاکیزگی آب و گلی هست نپندارم که در فردوس اعلی ز کوی دوست خوشتر منزلی هست رموز عشق چون من کس ...
تا چرخ صفت تو راست خندان لب لعل جز باده نگشت همدم آن لب لعل از لطف لب خوشت نماید دندان گوهر بگزد بسی به دندان لب لعل
ساقیا عقل مرا مست کن ار جامی هست پخته پیش آر که در مجلس ما خامی هست هر کسی را نرسد مستی میخانه عشق ما و می خوردن از این میکده تا جامی هست کعبه زنده دلان است خرابات مغان هم ازین کوی...
گویند که جمشید به کف داشت مدام جامی که جهان نمای بود آن را نام در پارس که تخت گاه جمشید آمد امروز تو جمشیدی و بر دست تو جام
از رخت ارغوان نموداری ست وز رخم زعفران نموداری ست نقش سودا که هست بر جانم لب و خطت از آن نموداری ست از ستاره که ریخت مژگانم از زمین آسمان نموداری ست روی خوب تو با طراوت حسن از ریاض...
دیشب که مراجعت فتاد از سفرم دلدار به تهنیت درآمد ز درم بگرفت در آغوشم و بوسید سرم از لعل و بلور کرد تاج و کمرم
سوخته ای بر درت شب همه شب می گریست ای مه نامهربان هیچ نگفتی که کیست شمع صفت تا مرا سوز تو در سینه است مردنم افسردگی ست سوختنم زندگیست پرده نی هر دمم حال دگرگون کند هر که درین پرده ...
تا از جگر خصم کبابی نخورم وز کاسه کله اش شرابی نخورم حقا که نخسبم و نگیرم آرام بالله که نیاسایم و آبی نخورم
ساقیا خیز و بیار آن آب رنگ آمیز را وان حریف تلخ شیرین کار شورانگیز را جز حدیث رندی و قلاشی از رندان مپرس ما چه می دانیم رسم توبه و پرهیز را گو بیا از عاشقان آموز اندر نیم شب کیست ک...
خداوند تویی ک اوراد مدحت بر افلاک و عناصر فرض باشد به جنب سرعت عزم عنانت سما سنگین عنان چون ارض باشد برون است از کمیت جودت آری غرض عاری ز طول و عرض باشد غرض از مایۀ تصدیع بیت است ک...
ای دوست جهان دمی ست و آن دم هیچ است بر عمر مبند دل که آن هم هیچ است گر تو دهن و میان جانان بینی معلوم تو گردد که دو عالم هیچ است
انام افضل ایام و افتخار انام تو را که گفت که گل ترک گیر و بر خار افت
روز آنست که عالم طرب از سر گیرد و آسمان کام دل خود ز زمین برگیرد رایت فتح سر و قد کشد اندر گردون گلبن باغ سعادت ز ظفر برگیرد چون عروسان به سر تخت برآید خورشید در و دیوار جهان در زر...
در این ایام کس غمخوار ما نیست به جز غم کاو ز ما یک دم جدا نیست سری دارم فدای وصل لیکن مرا با دستبرد هجر پا نیست دلا در آتش دوری همی ساز که جانان را سر پیوند ما نیست میان عاشقان بیگ...
زد نرگس مست پرخمارش تیرم من پیش دو زلف تابدارش میرم صد جنگ بشد ز بهر بوسی و نداد شد صلح بدان که در کنارش گیرم
چون تو گلی در همه گلزار نیست چون تو شکر در همه بازار نیست نامه به پایان شد و باقی سخن قصه ما در خور طومار نیست هر که گرفتار تو شد جان سپرد وای بر آن کس که گرفتار نیست یار به جانی ا...
هر شب می اشک خویشتن نوش کنم چون مجمر از آتش جگر جوش کنم با خامشی اندر سخن آیم لیکن با تنهایی دست در آغوش کنم
به بالین غریبانت گذر نیست ز حال مستمندانت خبر نیست ز تو پروای هستی نیست ما را تو را پروای ما گر هست وگر نیست تویی منظور من در هر دو عالم مرا بر دنیی و عقبی نظر نیست یکایک تلخی دورا...
من با تو نیامدم که صحرا بینم یا بر لب جویی به هوس بنشینم مقصود من آنست که تو لاله و گل می چینی و من درد تو بر می چینم
از تو تا مقصود چندان منزلی در پیش نیست یک قدم بر هر دو عالم نه که گامی بیش نیست معنی درویش اگر خواهی کمال نیستی است هر که را هستی خود باقی ست او درویش نیست تا تو ناکامی نبینی کی تو...
من گوهر تو به قیمتی کم ندهم خاک در تو به ملکت جم ندهم درد تو به صد هزار مرهم ندهم یک موی تو را به هر دو عالم ندهم
جلوه حسن ترا محرم به جز آیینه نیست سر سودای خیالت محرم هر سینه نیست حسن خود خواهی که بینی در دل ما کن نظر اندرون پاکبازان کمتر از آیینه نیست گفته ای امروز خواهم کرد کار تو تمام لطف...
پیوسته به داغ آن کمان ابرویم جز تیر پیامی نفرستد سویم هر تیر که افکند ز خود دور چو من آمد بر من نشست در پهلویم
عمری ست که بر منتظرانت نظری نیست وز حال دل بی خبرانت خبری نیست یا در تو اثر می نکند آه جگرسوز یا ناله دلسوختگان را اثری نیست نومید مگردان ز در خویش کسی را کاندر دو جهانش به جز این ...