شمارهٔ ۴۵
نرگس بشد و ابر برو شد گریان گل آمد و باز گشت عالم خندان ای نرگس رعنا که برفتی تو به خواب بردار سر از خواب و ببین حال جهان

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
نرگس بشد و ابر برو شد گریان گل آمد و باز گشت عالم خندان ای نرگس رعنا که برفتی تو به خواب بردار سر از خواب و ببین حال جهان
درون خلوت ما جز من و تو هیچ کسی نیست بیا و هم نفسی کن که عمر جز نفسی نیست نه هر کسی بتواند قدم نهاد در آتش که عشق بازی پروانه کار هر مگسی نیست مرا ز قید تو روی خلاص نیست به ناکام ب...
شد دیده به عشق رهنمون دل من تا کرد پر از غصه درون دل من زنهار اگر دلم نماند روزی از دیده طلب کنید خون دل من
مونس ما ای صبا بجز تو کسی نیست هم نفسی با تو بجویم نفسی نیست دیده و دل را چو تازه آب و هوا نیست بی هوسان را بدین هوا هوسی نیست مرغ مقید ره گریز ندارد شادی آن بلبلی که در قفسی نیست ...
شاها خصمت چو تیره شد اختر او تیغ تو فرو برد به گل گوهر او لیکن حاسد هنوز در سر دارد نامی باشد اگر ببری سر او
یعلم الله که مرا از تو شکیبایی نیست طاقت روز فراق و شب تنهایی نیست دین و دنیا چه بود وصل تو خواهم که مرا هیچ کامی دگر از دینی و دنیایی نیست ناگهت در گذر خلق بگیرم روزی تشنه و آب رو...
ای در نظرم جهان سیاه از غم تو با درد تو می برم پناه از غم تو بگرفت دمم غمت وگرنه ز دمی در هر نفسی هزار آه از غم تو
دل از هوای تو دشوار بر توانم داشت چگونه خاطر ازین کار بر توانم داشت نه آنچنان ز شراب شبانه سرمستم که راه کلبه خمار بر توانم داشت بدین صفت که مرا دیده در تو حیران است قدم ز پیش تو د...
ای باد حدیث من نهانش می گو درد دل من به صد زبانش می گو می گو نه بدان سان که هلاکش بکند می گو سخنی و در میانش می گو
پیش تو عرضه می کنم حال تباه خویش را تا تو نصیحتی کنی چشم سیاه خویش را سرزنشم مکن که تو شیفته تر ز من شوی بینی اگر به ناگهان چشم سیاه خویش را
آن کس که به ظلمت دو گیسو خورشید منور از ره افکند با ما سخنی بگفت و دل را از ما بربود و در چه افکند دیدیم سر وفا ندارد گرچه سر طره بر مه افکند
گفتم سر زلف تو بسی سرخورده است گفتا که بنه سرت گر اندر خورده است گفتم روزی ز قامتت بر بخورم گفتا که ز سرو کی کسی برخورده است
نام آن کس که از او زهره من می تابد آفتابی ست که از برج اسد می تابد
پیش ازین کاین چارطاق هفت منظر کرده اند وز فروغ مهر عالم را منور کرده اند پیش از آن کانواع موجودات در صبح وجود سر ز بالین کمین گاه عدم بر کرده اند محضر فرماندهی بر نام خسرو بسته اند...
عمرم همه در آرزوی روی تو بگذشت و آشفتگی حال من از موی تو بگذشت افسوس بر آن نیست که بگذشت مرا عمر افسوس بر آن است که بی روی تو بگذشت خون شد دلم از حسرت و از دیده بپالود چون در دل من...
ای لعل تو چاشنی به شکر داده وی دندانت نظام گوهر داده هر لحظه لبت به بوسه کاری از من یک جان ستده هزار دیگر داده
دوش در سودای او بر من به بیداری گذشت روز روشن گشت و بر من چون شب تاری گذشت از حساب زندگانی کی برد عمری که آن گاه در جان کندن و گاهی به بیماری گذشت بر رخ چون زعفرانم اشک گلناری چکد ...
آن کره که بد سبق ز گردون برده اینک مسکین به پای آخر مرده اسبان دگر به ماتم او هستند پوشیده پلاس و کاه بر سر کرده
جان ما دوری ز خاک کوی جانان برنتافت کوی جانان از لطافت زحمت جان بر نتافت شعله ای زد شمع رویش هر دو عالم محو شد ذره بی تاب تاب مهر تابان برنتافت گفتمش جان است آن لب گشت چون از نازکی...
ای خواجه چو بر خود تو بدی نپسندی بر خلق هم از روی خرد نپسندی خواهی که کسی بر تو بدی نپسندد برکس مپسندآنچه به خود نپسندی
آن سرو گل اندام که در زیر قبا رفت باماش عتابی ست ندانم چه خطا رفت آه از من بیدل که دل سوخته من عمری ست که گم گشت و ندانم که کجا رفت بر باد شد آن جان هوایی که مرا بود از باد هوا آمد...
زد شمع جهان بر دل من دی ناری در سوز و گداز از آن شدم دیناری گفتا که به بی دلی شدی دیناری گفتم که شدم بیدل و بی دین آری
شوق توام باز گریبان گرفت اشک دوان آمد و دامان گرفت سهل بود ترک دو عالم ولی ترک رخ و زلف تو نتوان گرفت جان منی بی تو نفس چون زنم زان که مرا بی تو دل از جان گرفت هر که چنین فرصتی از ...
ای یافته بر صدر کرم تمکینی وی کام برآرنده هر مسکینی من مدح تو می خوانم و تو فارغ از آن احسان چو نمی کنی کم از تحسینی