شمارهٔ ۵۵
رفت عمر و غم عشقش ز دل ریش نرفت هیچ کاری به مراد دلم از پیش نرفت آمد و زنده شدم رفت و بر آمد نفسم نفسی بیش نیامد نفسی بیش نرفت گر بنالم من دلسوخته عیبم مکنید رفت درمانم و دردم ز دل...

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
رفت عمر و غم عشقش ز دل ریش نرفت هیچ کاری به مراد دلم از پیش نرفت آمد و زنده شدم رفت و بر آمد نفسم نفسی بیش نیامد نفسی بیش نرفت گر بنالم من دلسوخته عیبم مکنید رفت درمانم و دردم ز دل...
هر شب از هجر تو تا روز نمی یارم خفت با کسی واقعه خویش نمی یارم گفت زیر پهلوی هر آن کس که پر از خار بود همه شب هیچ شکی نیست که نتواند خفت هر یک از تار مژه قطره آبی دارد این چنین گوه...
راز غم دوستان به کس نتوان گفت هرچه ببینند باز پس نتوان گفت ولوله شوق را هوا نتوان خواند غلغله عشق را هوس نتوان گفت در دل ما عقل و عشق راست نیاید صعوه و سیمرغ هم قفس نتوان گفت چیست ...
ماییم و غم عشق و سر کوی ملامت گم کرده ز بی خویشتنی راه سلامت شهری ست پر از فتنه و راهی ست پرآشوب نه روی سفر کردن و نه رای اقامت رفتی و مپندار که دست از تو بدارم دست من و دامان تو ت...
دست ما کی رسد به بالایت خیز تا سر نهیم بر پایت بعد ازین تا که زندگی باشد سر ما و آستان سودایت ور نیابیم کام دل از تو جان ببازیم در تمنایت وه که روزم چه تیره می دارد عنبرین زلف یاسم...
وقت است که گل گوی گریبان بگشاید بر صحن چمن باد صبا غالیه ساید چون ناله عاشق سحر از شوق رخ دوست مرغ سحری بر گل سوری بسراید چون طفل بود غرقه به خونش همه اندام هر بچه گل کز رحم خار بز...
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا گر سرم در سر سودات رود نیست عجب سر سودای تو دارم سر سر نیست مرا ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم هیچ حاصل به جز ا...
مولنا مادر فرزندانت پسران ناکس و دون می زاید مستحاض است که فرزندان را این چنین غرقه به خون می زاید کس او بند همی باید کرد که از او جمله جنون می زاید کس چنین گنده نمی زاید کس او مگر...
بر روی تو زلف را اقامت هوس است سرفتنه دور را اقامت هوس است ابروی تو محراب نشین شد چشمت آن کافر مست را امامت هوس است
تا چند سوز عشقش پنهان کنم به حیله هم عاقبت ز جایی این سوز سر برآرد
از دوست به دشمن نتوان کرد شکایت کز یار جفا به که ز اغیار حمایت ور مدعی از جور تو فریاد برآورد شکر است که ما از تو نداریم شکایت بی جرم بسی جور و عتاب از تو کشیدیم وقت است که بر ما ف...
بویی ز سر زلف به عالم نفرستاد کاندر پی او قافله غم نفرستاد تا طره او روز جهان را به شب آورد مهتاب رخش نور به عالم نفرستاد فریاد من از دست طبیب است که دانست احوال دل ریشم و مرهم نفر...
چون مرا بر رخ خوبت نظر افتاد آتش عشق توام در جگر افتاد پای چون در ره عشق تو نهادم در سر من هوس ترک سر افتاد جان ز من خواسته ای بر تو فشانم چون ترا چشم بر این مختصر افتاد بر رخم دید...
چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتاد چه آتشی ست که اندر نهاد جان افتاد دل از میان غمت بر کنار بود ولیک به آرزوی کنار تو در میان افتاد گل از خجالت رخسار تو برآمد سرخ چو عکس روی تو ب...
در میان چشم و دل خون اوفتاد راز ما از پرده بیرون اوفتاد چشم مستت دلربایی پیشه کرد فتنه ای در ربع مسکون اوفتاد پرتوی زد عکس رویت بر فلک غلغلی در اوج گردون اوفتاد مرحبا ای جان جانها ...
گل رنگ نگار ما ندارد بوی خوش یار ما ندارد ماییم و دیار بی نشانی کس میل دیار ما ندارد ما کار به کار کس نداریم کس کار به کار ما ندارد با ما سخن سمن مگویید کاو بوی بهار ما ندارد بر ما...
تا کی اندر طلبت دل به جهان در گردد بی سرو پا شده چون حلقه به هر در گردد شمع سان جان من از هجر لب شیرینت چون بگرید ز سر سوز منور گردد مهر روی تو در آیینه دل هست چنانک صورت مهر در آی...
دل نیست که در کوی تو در خاک نگردد جان نیست که از دست غمت چاک نگردد ز آیینه رخسار به یک سوفکن آن زلف نوری ندهد آینه تا پاک نگردد از جان نرود نقش تو تا چرخ نشوید وز سر نرود مهر تو تا...
از آن سنبل که بر گلنار دارد گل طبع مرا پر خار دارد ندارد گوییا قطعا سر ما سر زلفش که سر بسیار دارد خط سبزش به گرد لب چو طوطی ست که شکر پاره در منقار دارد تو خورشیدی و جانم ذره آسا ...
شوریده دل ما سر بهبود ندارد سرگشته ما راه به مقصود ندارد از سوز من سوخته کس را خبری نیست آری چه کنم آتش ما دود ندارد ای دوست به بیهوده دل دوست میازار ترسم که پشیمان شوی و سود ندارد...
دوش چون خورشید رخشان را زوال آمد پدید برکنار آسمان شکل هلال آمد پدید ماه نو را چون بدیدم هر زمانم نو به نو معنی باریک روشن در خیال آمد پدید با خرد گفتم که اندر لجه دریای نیل از غرا...
روز اول که به چشمت نظر افتاد مرا وای از چشم تو زان باده که در داد مرا چشم مست تو چو بنیاد خرابی بنهاد دست جور تو برافکند ز بنیاد مرا به وفا با غم سودای تو تا بستم عهد کس از آن عهد ...
ای زلف تو یک کمند و بل پنجه شست سر تا به قدم پیچ و خم و چین و شکست هم صحبت جادوان خونخواره مست سرحلقه هندوان خورشیدپرست
شیراز از تعدی قاضی خراب شد این مور بین که ملک سلیمان خراب کرد