شمارهٔ ۷ - امیر
در میان آر می که نام بتی ست عقل هر کس ز کنه آن قاصر اول اول است اول او آخر اوست آخر آخر

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
در میان آر می که نام بتی ست عقل هر کس ز کنه آن قاصر اول اول است اول او آخر اوست آخر آخر
آن چه مشک است که در طره پرچین دارد وان چه حسن است که در طره مشکین دارد همچو خورشید ز دورش نتوان دید از آنک که چو خورشید به تنها شدن آیین دارد گرنه او را هوس قصد من مسکین است سر چرا...
سالها شد که دلم مهر نگاری دارد نه به شب خواب و نه در روز قراری دارد تنم از درد غباری شد و عیبم نکند هر که بر دامن ازین گرد غباری دارد هرکه مشغول توگشت از دو جهان باز آمد زان که این...
نه ترا پند سود می دارد نه مرا بند سود می دارد بوسه ای ده که دردمندان را شربتی قند سود می دارد ای عزیزان نمی توانم کرد صبر هر چند سود می دارد توبتم داده شیخ و پندارد که مرا پند سود ...
تو مپندار که دوران همه یکسان گذرد گاه در وصل و گهی در غم هجران گذرد از دم من چو دم صبح شود آتش بار هر نسیمی که بر اطراف سپاهان گذرد گر به گوشش نرسد ناله من نیست عجب باد همواره بر ا...
هوای باده و آهنگ جام خواهم کرد به کوی باده فروشان مقام خواهم کرد ز خاک کوی خرابات و آب دیده جام مقاصد دو جهانی تمام خواهم کرد به صبح و شام نخواهم نهاد جام از دست شراب خوارگیی بر دو...
عشق آمد و از سینه من جوش برآورد گرد از من دل خسته مدهوش برآورد در گوش گرفتم که دگر مهر نورزم عشق آمد و این پنبه ام از گوش برآورد فریاد که آن غمزه افسونگر جادو یک باره مرا از دل و ا...
صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آورد نسیم آن به تن رفته باز جان آورد هزار جان سزد از مژده گر به باد دهند که نزد دلشدگان بوی دلستان آورد خبر ز چین سر زلف مشکبوی تو داد صبا چو از دل گمگش...
صبا آمد به من بوی تو آورد نسیم زلف دلجوی تو آورد همی جستم دو عالم را بهایی صبا یک تاره موی تو آورد بر آن نقاش قدرت آفرین باد که خم در طاق ابروی تو آورد میازار آن غریب ناتوان را که ...
با لبت اتفاق خواهم کرد نمکی بی نفاق خواهم خورد هر شب از سوز سینه همچون شمع من و سیلاب اشک و چهره زرد خیز و آبی بر آتشم افشان ورنه از جان من برآید گرد آنکه دل در وفای او بستم دل ز م...
چند دلم ز آتش فراق بسوزد در غم هجران ز اشتیاق بسوزد تا به کی آن راست قد قول مخالف پرده عشاق در عراق بسوزد آه که گر آه برکشم ز فراقش طارم این سقف نه رواق بسوزد سوختنم تا به روز و شم...
به صحن گلشن گیتی ز اعتدال بهار صبا بساط زمرد فکند دیگر بار به عاشقان گل و سنبل همی دهند نشان ز رنگ و چهره معشوق و بوی طره یار بساط سبزه نمودار چرخ وانجم شد ز بس گهر که ببارید ابر گ...
نمی کنی نظری بیدلان غمگین را همی کشی به جفا عاشقان مسکین را صبا حکایت زلفت به هر که شهر بگفت دگر مجال مده مردم سخن چین را ای به طرف گلستان نشانده نرگس مست ز شاخ سنبل تر سایه کرده ن...
تا چرخ فلک تیر و کمانت دیده ست بر تیر و کمان خویشتن خندیده ست در حیرتم از کمان تو کاو خود را بر دست تو زد مگر سرش گردیده ست
نشیند وقتها با من به می خوردن ولی چندان که توبه بشکنم چون توبه ام بشکست برخیزد
از مرد بخیل نیست طرفه کاو سر بنهد برابر مال لیکن ز کریم بس عجب بود کاو سر بنهاد بر سر مال
باد صبا به نافه چینت نمی رسد بویی به عاشقان غمینت نمی رسد خاک توایم و چشم تو بر ما نمی فتد ماهی و پرتوی به زمینت نمی رسد شمعی که آسمان و زمین زو منور است در روشنی به عکس جبینت نمی ...
دلم تا کی چنین افگار باشد ز سودای تو آتش بار باشد چرا از گلستان عارض تو نصیب دردمندان خار باشد شبی هم دولت وصلت ببینم چو چشمم بخت اگر بیدار باشد از آن باده که چشمت می فروشد کجا شور...
مرا به وصل تو گر زان که دسترس باشد دگر ز طالع خویشم چه ملتمس باشد بر آستان تو غوغای عاشقان چه عجب که هر کجا شکرستان بود مگس باشد چه حاجت است به شمشیر قتل عاشق را که نیم جان مرا یک ...
خطی که قرین خال باشد شک نیست که بی مثال باشد سروی که به قامت تو ماند در غایت اعتدال باشد آن دم که تو شرح حال گویی بنگر که مرا چه حال باشد افسوس بود که چون تویی را با همچو منی وصال ...
گل همچو رویت زیبا نباشد نرگس چو چشمت رعنا نباشد دردی چو دردم مشکل نیابی حالی چو حالم رسوا نباشد بیمار خود را هم پرسشی کن کاحوال عالم پیدا نباشد مانند اشکم باران نبارد چون سیل چشمم ...
مه را چو تو رخ باز کنی تاب نباشد چون روز شود رونق مهتاب نباشد از تشنگی لعل تو در کوی تو میرم با خاک بسازیم اگر آب نباشد تا بر نکند نرگس مست تو سر از خواب شک نیست که در دیده ما خواب...
چمن را رنگ و بو چندین نباشد سمن را جعد مشک آگین نباشد حاش لله لبت را جان نخوانم که هرگز جان چنین شیرین نباشد به زیبایی رخت را مه نخوانم که مه را مشتری چندین نباشد مجال خواب کی باشد...
هر که را خال عنبرین باشد گر کند ناز نازنین باشد غمزه ات چون کمین کند بر خلق ترک جان بابت کمین باشد روی تو خرمن گلی ست کز او خرمن ماه خوشه چین باشد تا ترا کار قصد جان و دل است کار م...