شمارهٔ ۱۱
گنگ کور ار دو دیده بگشاید ماه نو را به خلق بنماید

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گنگ کور ار دو دیده بگشاید ماه نو را به خلق بنماید
امروز چو دست صبح دامن برداشت حسنی دیدم که هوش از تن برداشت کی دانستم که چون بود واژونه در پاش فتادم او سر من برداشت
زلف تو خورشید را در سایه پنهان می کند روز روشن با شب تاریک یکسان می کند گل چو می بیند که رویت بوستان افروز شد قرب یک سال از خجالت ترک بستان می کند از چه شد زلف تو در بند پریشانی خل...
آنان که طالب تو نگشتند جاهلند و آنها که دل به دست تو دادند عاقلند در جست و جوی حسن رخت آفتاب و ماه پیوسته در تردد و قطع منازلند یک ره شکنج زلف برافشان خلاص ده دیوانگان دل شده کاندر...
عاشقان اول قدم بر هردو عالم می زنند بعد از آن در کوی عشق از عاشقی دم می زنند جرعه نوشان بلا را شادمانی در غم است شادمان آن دل که در وی سکه غم می زنند تا برآمد از گدایی نام ما در کو...
گرچه یاران وفادار جفا نیز کنند سست عهدان جفاکار وفا نیز کنند بر دل خسته دلان نیش زنند از غمزه لیکن از نوش لب لعل دوا نیز کنند حلق این تشنه دل خسته به آبی دریاب کاین ثوابی ست که از ...
چشم و ابرویت به دل بردن قیامت می کنند بی دلان را بوته تیر ملامت می کنند ای مسلمانان دو چشمش زیر ابرو بنگرید کافران مست در محراب امامت می کنند جان و سر بل دین و دنیا را چه قدر ای مد...
چند جانم پس زانوی عنا بنشیند همدم درد به امید دوا بنشیند چون دل و دیده ام از آتش و آب است خراب گر درآید ز درم دوست کجا بنشیند یک دم اندر طلب دوست ز پا ننشینم عاشق دلشده بی دوست چرا...
دوش شبم را صفت روز بود در برم آن شمع دل افروز بود چاکر من دولت بیدار بود بنده من طالع پیروز بود یار مرا مونس و دمساز بود شمع مرا همدم و هم سوز بود خال بر آن چهره شب قدر بود زلف بر ...
ازین دیار برفتیم و خوش دیاری بود به آب دیده بشستیم اگر غباری بود ز آستان شریفت اگر فتادم دور گمان مبر که درین کارم اختیاری بود دلا به هجر بسوز و بساز با خواری که وصل یار عجب روز و ...
مرا خیال وصالش ز سر به در نرود اگر سرم برود عشق او ز سر نرود من این معاینه با خود به خاک خواهم برد که حسرت است که هرگز ز دل به در نرود ز دست هجر تو یک روز نگذرد که مرا هزار غصه و خ...
دل از بند زلفت رها کی شود ز یار قدیمی جدا کی شود نگویی که از لعل سیراب تو مراد دل ما روا کی شود ولی مرهم لعل خود کام تو به کام دل ریش ما کی شود نمی دانم این جان پر درد خویش که با خ...
حدیث عشق میسر کجا شود به کتابت که نام عشق بسوزد سر قلم ز مهابت زهی سعادت آن کس که پای بند کسی شد بریده از همه پیوند و خویش و اهل و قرابت به شب رسید دگر بار روزم از غم هجران بسان تی...
پیشوای زمانه زین الدین سرور اهل روزگاری تو آسمان را غلام می خوانی چرخ را بنده می شماری تو در جهان آن یگانه ای امروز که دوم در زمین نداری تو
افسوس که آن یار پسندیده برفت ناکرده مرا وداع و نادیده برفت عالم همه پیش چشم من تاریک است تا روشنی دیده ام از دیده برفت
حافظ ما به عقل و خوش خوانی ثانی انتر است و صوت حمار
یک لحظه درد عشق تو از دل نمی شود وز دیده نقش روی تو زایل نمی شود گویند پند ده دل شیدای خویش را بسیار پند دادم و عاقل نمی شود در ورطه ای ست کشتی صبرم به بحر عشق کز غرقه گاه موج به س...
شب نیست کز غمت دل من خون نمی شود وز اشک روی زردم گلگون نمی شود از پا درآمدیم ز دست غمت ولیک از سر هوای عشق تو بیرون نمی شود گفتم که بی جمال تو روزم به سر شود ای جان نازنین چه کنم چ...
عشق تو هر لحظه فزون می شود دل ز غمت غرقه خون می شود در هوس سلسله زلف تو عقل مبدل به جنون می شود روی تو نادیده مه چارده بنگرش از غصه که چون می شود گمشدگان را به طریق نجات مهر رخت را...
تیری کز آن دو غمزه ی پرفن برون جهد تنها نه از دلم که ز آهن برون جهد هر ساعتی به موج دگرگون در اوفتم از سیل دیده ام که ز دامن برون جهد زین سان که در شکنجه ی هجران در اوفتم بیم است ج...
عاشق آن باشد که بر خود سخت و سست آسان نهد رنج را راحت شمارد درد را درمان نهد کام آن بیند که تن در درد ناکامی دهد وصل آن یابد که دل بر محنت هجران نهد از برای گوهر آن طالب که غواصی ک...
بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آید با لعل جهان سوزت جان در چه شمار آید شد کشتی عمر من در بحر هوایت غرق هیهات که آن کشتی روزی به کنار آید هم بوی بهار آید از چین سر زلفت در باغ سحرگ...
گر از لعل تو کام جان برآید بر ما کار جان آسان برآید عذار تو گلی بالات سروی ست که گرد باغ ناگاهان برآید ز خجلت گل ز بستان برنیاید ولیکن سرو از بستان برآید بیا تدبیر آب چشم من کن وگر...
هیهات که نامم به زبان تو برآید یا همچو تویی را چو منی در نظر آید گر روز اجل بر سر بالین من آیی من زنده شوم باز چو عمرم به سرآید گر کام تو اینست که جانم به لب آری مقصود من آنست که ک...