شمارهٔ ۱۲۸
بویی ز سر زلف نگارین به من آرید یک نافه از آن طره مشکین به من آرید از چشم و رخم سیم و گهر تحفه بریدش وز زلف و رخش سنبل و نسرین به من آرید تا بوک به شیرینی جان را به لب آرم یک ره سخ...

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بویی ز سر زلف نگارین به من آرید یک نافه از آن طره مشکین به من آرید از چشم و رخم سیم و گهر تحفه بریدش وز زلف و رخش سنبل و نسرین به من آرید تا بوک به شیرینی جان را به لب آرم یک ره سخ...
چون سرانگشت آن نگارین دید عقل انگشت خویشتن بگزید باد بویش به بوستان آورد غنچه بر خویشتن پیرهن بدرید هر شبی در هوای لعل لبش ما و چشم و سرشک مروارید عاشقان جان نثار او کردند زلف هندو...
چو گل بگشاد لب را در ملاحت زبان بگشاد بلبل در فصاحت گلستان تازه گشت و غنچه بشکفت وقاح الرقص و الاطیار ناحت سمن هشیار و نرگس خفته مخمور صبا بیدار و گل در استراحت به قانونی دگر شد با...
داری اشرف زنی که چون می بست بر کمان دو ابروی او زه خلقی اندر خیال او بی خواب عالمی بر جمال او واله پشت نی فراخ و ساقی گرد حلقه ای تنگ و جفته ای فربه دوش تا صبح پیش چاکر بود به سران...
معبود همیشه در سفر یارت باد ایزد همه ساله در حضر یارت باد در سال و مه و روز و شب و شام و سحر اقبال ملازم و ظفر یارت باد
ای خواجه خطیر مغز خر خوردی تو کآویختی از گردن مرغی سرخر
دردمندی ز تو هرگز به دوایی نرسید بی نوایی ز تو هرگز به نوایی نرسید صرف کردم به وفای تو همه عمر و به من در همه عمر ز تو بوی وفایی نرسید بود امید که این کار به جایی برسد سعی بسیار بک...
ای از فروغ روی تو خورشید رو سپید شب را به جنب طره تو گشته موسپید خط بر میار تا نشود رو سپید خصم آن روی در خور است چنین باش کو سپید با من به وقت صبح چنین گفت شب که ما کردیم موی در ه...
ای درج ثمین تو گهربار لعل شکرین تو شکر بار باغی ست رخت ز بس لطافت آورده بنفشه های پر بار از دل ننشست جوش عشقت وین دیگ هنوز هست بر بار سروی ست قدت که هست بر وی نسرین و گل و بنفشه بر...
هر شبی بر خاک کویت جای سازم تا سحر نطع خاکم زیر پهلو آستانم زیر سر آفتابی و ز تو ما چون ذره رسوا می شویم سایه از ما بر مدار و پرده ما را مدر دوش شمعم کرد دلسوزی گه بر بالین من ایست...
تا که آمد دیده را بالای جانان در نظر خوش نمی آید مرا سرو خرامان در نظر خرم آن دم کز لب و رخسار او باشد مرا جام باده بر لب و طرف گلستان در نظر چون نظر بر رویت اندازم شود اشکم روان آ...
چشم مستت می زند هر لحظه ام تیری دگر تیر چشمت می زند هر لحظه نخجیری دگر هر زمان تیری زنی از نوک مژگان بر دلم من نشینم منتظر تا کی زنی تیری دگر این دل دیوانه چون خو کرده زنجیر تست بع...
زلف و رخ تو شب است و هم نور زان حسن و جمال چشم بد دور با پرتو عارض تو خورشید چون شمع در آفتاب بی نور زلف تو به شبروی نبشته بر صفحه روزگار منشور رخسار تو در جهان فروزی ماننده آفتاب ...
زهی کشیده دل ما به زلف در زنجیر به بوی زلف تو ما دل نهاده بر زنجیر فرو گذاشته بر سرو از کلاله کمند نهاده بر ورق گل ز مشک تر زنجیر گشاده روی زمین را ز رو دریچه خلد ببسته موی میان را...
سیه چاهی ست زلفت تار و دلگیر در او دیوانگان بسته به زنجیر بشد تدبیر و عقل و رایم از دست چه تدبیر ای مسلمانان چه تدبیر من و جان دادن اندر جست و جویش چو یاور نیست بخت از من چه تقصیر ...
افکند گل ز چهره خود روی پوش باز وز بلبلان خسته برآمد خروش باز آن را که در ازل خرد و هوش برده اند تا بامداد حشر نیاید به هوش باز شد در سکون صومعه سر رشته ام ز دست پای من و طواف در م...
بس که جانم ز تمنای رخ یار بسوخت دل هر سوخته بر زاری من زار بسوخت من آتش نفس اندر طلبش آه زنان هر کجا گام نهادم در و دیوار بسوخت یک نظر حسن رخش پرده برانداخت ز پیش عالمی را دل و جان...
چارچیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی در من این هر سه صفت هست که درمی باید تربیت از تو که خورش...
گر از رخ مه زلف چو چوگان ببرد در حسن ز مه گوی ز میدان ببرد جانها همه افتاده به دام غمش اند از دست غمش دلم کجا جان ببرد
شیر بی زور و میر بی لشکر یوسف بدلقا علی جعفر
ای ز رخ چون مه و زلف دراز صد در فتنه به جهان کرده باز الحق اگر ناز کند می رسد آن قد و بالای تو بر سرو ناز هیچ کس از حال دل آگه نبود اشک برون رفت و برون برد راز ای دل من همچو دهان ت...
نازنینان و چار بالش ناز خاکساران و آستان نیاز جور و خواری کشیدن از محبوب خوش تر است از هزار نعمت و ناز گوش مجنون و حلقه لیلی سر محمود و آستان ایاز نام و ناموس و دین و دنیا را چه مح...
گشت خط بر گرد آن رخسار چون گلنار سبز همچو در باغی که گردد دامن گلزار سبز رفت آن کز جور گیسویش جهان بودی سیاه زین پس از دور خطش گردد در و دیوار سبز باغ رویش سبز شد وز بهر چشمش درخور...
دردی از هجر تو دیدم که ندیدم هرگز و آنچه این بار کشیدم نکشیدم هرگز کامم این بود که در پای تو میرم روزی مردم از حسرت و این کام ندیدم هرگز بهر تو بس که شنیدم سخن ناخوش خلق وز تو روزی...