شمارهٔ ۱۴۴
دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوز در سینه کینه دارد و در سر جفا هنوز بس فتنه ها که خاست ز چشمان شوخ او وان شوخ چشم می ننشیند ز پا هنوز گر درد من ازو و دوایم ز دیگری ست یک درد ازین مرا...

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوز در سینه کینه دارد و در سر جفا هنوز بس فتنه ها که خاست ز چشمان شوخ او وان شوخ چشم می ننشیند ز پا هنوز گر درد من ازو و دوایم ز دیگری ست یک درد ازین مرا...
در خشم رفت و خوش نشد آن تندخو هنوز باقی ست در میانه ما گفت و گو هنوز چندان که پای سرو گیا بوسه می دهد او می نیاورد به گیا سر فرو هنوز ذکر بهشت و دوزخ آن کس کند که نیست آگه ز آتش من...
باز می ناید دل ما از پریشانی هنوز می نهد پیش بتان بر خاک پیشانی هنوز در وفا و عهد و پیمان تو می آرم به سر عهد و عمر و تو همان بدعهد و پیمانی هنوز رو بپوش از هر نظر بر حسن خود خواری...
ای زلف و رخ تو چون شب و روز این دلبند است و آن دل افروز این دلجوی است و آن دلارام این دل خواه است و آن دل اندوز زلف سیه تو چون شب قدر رخسار مه تو روز نوروز بلبل که نوا همی نوازد گو...
ماییم و به جان مهر تو ورزیدن ازین پس در سینه نهان مهر تو ورزیدن ازین پس دل رفت و به جان جات کنم تا تو نگویی بی جان نتوان مهر تو ورزیدن ازین پس تو پرتو خورشیدی و واجب دل ما را مانند...
مرد این میدان نه ای همچون زنان در خانه باش ور سوی میدان مردان می روی مردانه باش هرکجا ماهی ببینی خرمن خود را بسوز هرکجا شمعی ببینی پیش او پروانه باش یوسف ار دستت دهد گو باش در زندا...
دل که از من گشت ناپیدا کجاست یا رب آن شوریده شیدا کجاست مدتی شد تا ندیدم روی دوست من چنین تنها و او تنها کجاست بی رخش تاریک باشد چشم من دست بر هر جا نهم کاین جا کجاست ای فلک در جنب...
گر تو می گویی نبودستم تو را پیش ازین مفعول الحق بوده ای بوده ام من فاعل مختار تو تو مرا مفعول مطلق بوده ای
مه تاب ز روی چون خونت می گیرد شب رنگ ز زلف عنبرت می گیرد در حیرتم از دست دل خویش که او هر شب به خیال در برت می گیرد
گفتم که چو دریاست گهرپرور میر شک نیست که دریاست ولی خس پرور
آن کآتشی اندر دل خلق است ز یادش از دود دل خلق گزندی مرسادش ز نهار بر غمزدگانش مگذارید ترسم متألم شود از غم دل شادش از غمزه مخمور تو زاهد چو خبر یافت در میکده افتاد ندانم چه فتادش ز...
می دهم جان ز پی لعل زمرد پوشش گرچه حاصل نشود کام به سعی و کوشش چشم مستش که به هر غمزه بریزد خونی گو بخور خون من خسته که بادا نوشش تا چه لطف است در آن شکل و شمایل که شده ست دیده حیر...
وقت صبوحی آن شوخ سرکش از در درآمد با تیر و ترکش مشکش مطرا شهدش مصفا خالش معنبر ماهش منقش چون دیده من لعلش درافشان چون خاطر من زلفش مشوش تنگم به بر در بگرفت و گفتا کردم وداعت بادا ش...
ای لعل تو کان آفرینش در دست تو جان آفرینش نگذشته به تنگی دهانت چیزی به گمان آفرینش لعلت نمک است و ابروانت بسم الله خوان آفرینش در وصف دهان تو چو سوسن لال است زبان آفرینش
ای گلستان روی تو چون نوبهار خوش ما را به یاد عارض تو روزگار خوش گفتی که مرهمی بنهم بر جراحتت دانی که خسته را نبود انتظار خوش ماننده قبا شده ام بسته تا شدم در بند آنکه گیرمت اندر کن...
دزدانه در آمد از درم دوش افکنده کمند زلف بر دوش بر خاستم و فتادم از پای چون او بنشست رفتم از هوش گشتم به نظاره جمالش حیران و خراب و مست و مدهوش ای نرگس نیم مست جادوت آهو بره ای به ...
گل خودروی و شمشاد قصب پوش در آمد شاد و خندان از درم دوش نقاب مشک بو بگشاده از ماه کمند عنبرین افکنده بر دوش ز بند پرنیان آزاده سروش ولی دربند هندویی زره پوش نمی دانم چه در گوشش همی...
آن دم که می گذشتی ای سرو سبزپوش از غمزه ناوک افکن و از چهره گل فروش چشمم چو بر شمایل و قد تو اوفتاد دودم به سر برآمد و از من برفت هوش آنم که دلبران ز غمم جوش می زنند مغزم درآمدست ز...
به سر طواف کنم بر در شراب فروش که حلقه در این کعبه کرده ام در گوش ز جام باده اگر یافتم حیات ابد عجب مدار که آب حیات کردم نوش ندانم این می ناب از کدام میکده بود که عاشقان همه مستند ...
تا کی از دست جفایت تیره بینم روز خویش ساعتی دلسوز شو بر عاشق دلسوز خویش بخت پیروزم تو باشی گر در آیی از درم من شوم از جان غلام طالع پیروز خویش عالمی بی روی تو در ظلمت غم سوختند برف...
این چه شمع است که در مجلس مستان برپاست وین چه شور است که از باده پرستان برخاست این چه نور است که اندیشه در او حیران است آن نه روی است که آن آینه لطف خداست دی به سودای تو در باغ گذر...
هرچه پیش آید از زمانه تو را از نکوحالی و ز بدحالی دل بدان شاددار و غصه مخور که نباشد ز حکمتی خالی
هم دست من تشنه به جامی برسید هم پای تمنا به مقامی برسید آن دل که بماند بود در ناکامی هم عاقبت الامر به کامی برسید
بر رخ حور نظر غایت کوته نظری ست ناظری را که تو باشی به قیامت منظور