شمارهٔ ۱۶۰
زلف تو بر ماه نهد پای خویش پهلوی خورشید کند جای خویش عاقبتش سر ببرند آن که او بیش ز اندازه نهد پای خویش سلسله بر پای صبا می نهد از شکن سلسله آسای خویش هرکسی آشفته دیگر کسی ست وز هم...

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
زلف تو بر ماه نهد پای خویش پهلوی خورشید کند جای خویش عاقبتش سر ببرند آن که او بیش ز اندازه نهد پای خویش سلسله بر پای صبا می نهد از شکن سلسله آسای خویش هرکسی آشفته دیگر کسی ست وز هم...
آتش دل چند سوزد رشته جانم چو شمع ای صبا تشریف ده تا جان برافشانم چو شمع راز من چون شمع روشن گشت در هر محفلی بس که سیل آتشین از دیده می رانم چو شمع دارم امشب گرمیی در سر که ننشینم ز...
ما بریدیم به دوران تو از کام طمع هر که شد پخته دوران نبود خام طمع از لب لعل تو دندان طمع برکندیم کام چون نیست بریدیم به ناکام طمع تو گدایی که دل از هر دو جهان می خواهی از گدایان نت...
سزد که رنجه کنی یک زمان قدوم شریف به کنج کلبه احزان ما دهی تشریف شبی به خلوتم از تست آرزو که بود لب تو ساقی و رخساره شمع و غمزه حریف شریف داشتم آن زلف را چو عمر دراز ولی چه سود که ...
باز به بستان شکفته گشت شقایق باز جهان گشت پر ز نور حدایق غنچه تبسم نمای و ابرگهربار خنده معشوق بین و گریه عاشق لاله حمرا بسان چهره عذرا لیک درون دلش چو سینه وامق بر سر لاله شکفته ش...
مدعی در عشق او گر طعنه زد بر من چه باک طالبان دوست را از طعنه دشمن چه باک دل سیاهی را که دارد جامه پاک از طعنه نیست لاله را از ده زبانی کردن سوسن چه باک عاشقان را هر دو عالم گرد خا...
ای ز دوری رخت جامه صبرم شده چاک شخص عقلم شده در چنگ هوای تو هلاک در دو عالم اگرم هیچ نباشد سهل است چون تو هستی اگرم هیچ دگر نیست چه باک ماه دیگر ز خجالت نزند خرگه حسن کز فروغ رخ تو...
غلغل میخوارگان و غلغله چنگ طرفه نماید به طرف باغ شباهنگ اختر شادی چو در قدح بدرخشد غم نتواند قدم نهاد به فرسنگ باده گساران نمی دهند می از دست پرده سرایان نمی نهند دف از چنگ همچو به...
اگرچه روز و شبم با تو در خیال خیال مرا خیال وصالت به از وصال خیال اگر خیال آن بود که فرق کنند میان موی و میانت زهی خیال خیال از آن خیال تو مالند چون مرا بر روی که دیده دست بشوید ز ...
ز بس که در نظر آمد مرا خیال خیال وصال دوست گمان می برد وصال خیال من ضعیف میانت چو در خیال آرم بود عیان که خیالی ست در خیال خیال در آرزوی دهانت دلم چنان تنگ است که جای فکر در او نیس...
هر آن نفس که نه با دوست می زنی باد است خنک دلی که به دیدار دوستان شاد است مگر تو حور بهشتی بدین لطافت و حسن که این جمال نه در حد آدمیزاد است من آن نیم که به سختی ز یار برگردم که تر...
هر سرو که در بسیط عالم باشد شاید که به پیش قامتت خم باشد ای سرو بلند هر دمی چشم برآر بالای دراز را خرد کم باشد
سحر کردی مگر تو خواجه بشیر کز سر بز روانه کردی شیر
دامن کشان رسید سوی جویبار گل ای ترک گلعذار به دامن بیار گل راز نهفته دل بلبل شد آشکار برطرف جویبار چو شد آشکار گل دادند بارعام که از بزمگاه خاص آمد به فال سعد در ایوان یار گل در با...
دور نشاط آمد و دوران گل بزم طرب ساز در ایوان گل گلشن جان تازه کند هر سحر گریه ابر و لب خندان گل دل بگشاید به چمن تا گشاد باد سحر گوی گریبان گل پای من و رقص و طواف چمن دست من و ساغر...
ای به ما نزدیک همچون جان و دور از ما چو دل کرده ام از شوق لعلت دیده را دریا چو دل تو دل و جان منی بی تو نشاید زیستن یا چو جان خواهم که باشی در بر من یا چو دل بند زلفت برگشودی شد دل...
رسید وقت صبوحی بیار ساقی جام به یاد بزم صبوحی کشان درد آشام به طرف باغ برآرای بزم چون فردوس که باد صبح ز فردوس می دهد پیغام بر آتش دل ما ریز آب چون آتش که کار سوختگان پخته گردد از ...
در میان موج بحری بیکران افتاده ام موج بحر بیکران را در میان افتاده ام منزلم بالای نه چرخ است و من بر سطح خاک زان همی نالم که از نه نردبان افتاده ام با همه رنج و بلایی در میان بنشست...
تو آفتاب بلندی و من چنین پستم به دامنت چه عجب گر نمی رسد دستم قدح به دست حریفان باده پیما ده مرا به باده چه حاجت که روز و شب مستم درون کعبه دل در شدم طواف کنان درو هر آنچه به جز دو...
دوش جان را در فضای کوی جانان یافتم کوی او را از صفا جولانگه جان یافتم بر سر آن کوی او نعره زنان چون جان خویش جان مشتاقان جان را من فراوان یافتم چون عروج عشق کردم در سماوات ضمیر پای...
صبحدم بر بوی جانان سوی گلزار آمدم همچو بلبل پیش گل در ناله زار آمدم تا ببینم نرگس و سنبل چو چشم و زلف او این چنین سرمست و آشفته به بازار آمدم از جفای غمزه مستش سوی گل با خروش از در...
باز از چمن غیب برآورد صبا دم ساقی منشین خیز و بده جام دمادم در جام صفاهاست که بی جام جهان تاب کی صبح برآرد ز سر صدق و صفا دم من می خورم و جرعه بدین دخمه فشانم کاندر خم این خمکده بگ...
منم کز درت سر به راهی نکردم به جز آستانت پناهی نکردم بر آنی که خونم به باطل بریزی گناهی مکن چون گناهی نکردم من آن نیستم کز خدنگت بنالم که صد تیر خوردم که آهی نکردم شدم سیر ازین زند...
یاقوت شکربار ترا لذت قند است یک بوسه از آن لعل شکر بار به چند است زنهار از آن غمزه عیار که دایم با کیش کمان باشد و با تیر کمند است ما از هوس قد تو بر خاک نشستیم بیچاره گیا را هوس س...