شمارهٔ ۱۸
تا گردش نه گنبد گردان باشد تا عالم امتزاج و ارکان باشد تا معدن و تا نبات و حیوان باشد سلطان جهان طغی تمورخان باشد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
تا گردش نه گنبد گردان باشد تا عالم امتزاج و ارکان باشد تا معدن و تا نبات و حیوان باشد سلطان جهان طغی تمورخان باشد
یک خنده فدای عالمی کن بنیاد غم از جهان برانداز
دوش می رفت و آه می کردم در پی او نگاه می کردم سرو من می چمید و من خود را خاک ره چون گیاه می کردم هردم از خون دیده در پی او قاصدی را به راه می کردم ناوک غمزه بر دلم می زد من دل خسته...
در آرزوی وصالت اگرچه با غم و دردم امیدوار چنانم که ناامید نگردم منم چو شمع که هر شب ز سوز هجر تو تا روز سرشک گرم فرو می رود به چهره زردم از آن زمان که مرا بخت خفته از تو جدا کرد نم...
در ره کعبه مقصود و بیابان حرم هر که از سر نکند پای زهی سست قدم زندگی با الم و زخم نخواهد مجروح گر کشی عین کرامت بود و محض کرم نبرد خواب مرا هیچ شب از دست خیال دوست در پیش نظر چون ب...
وقت است که در بر رخ اغیار ببندم وز جان کمر بندگی یار ببندم چون فتنه آن چشمم و آشفته آن زلف در میکده بنشینم و زنار ببندم گر کار شمار ریختن خون دل ماست من خود کمری از پی این کار ببند...
ترا از هر دو عالم برگزیدم به صد ناز و نیازت پروریدم گهی بر دیده خود جات کردم گهی جان پیش پایت گستریدم به عشقت ترک نام و ننگ گفتم هوایت را به جان و دل خریدم چه سختی ها که در هجر تو ...
به دستی دل به دستی سنگ دارم که من با دل فراوان جنگ دارم به عشقت تا چو سروم پای در بند لقب آزاده یک رنگ دارم سرت با من به یک بالین کی آید که بستر خاک و بالین سنگ دارم گرم سرمی رود ن...
آشکارا کنم این درد که در جان دارم عاشق روی توام از تو چه پنهان دارم من بیچاره کجا وصل تو یابم لیکن می دهم جان به تمنای تو تا جان دارم بعد ازین این سر شوریده و سامان هیهات زین تمنا ...
به جز ذکر لبت کاری ندارم به یادت عمر شیرین می گذارم چو چشم ناتوانت ناتوانم چو زلف بی قرارت بی قرارم ز دیده خون دل تا کی فشانم ز مژگان سیل خون تا چند بارم اگر روزی ببینی زاری من کنی...
مرا دردی ست اندر دل ولی گفتن نمی یارم غم دردانه ای دارم ولی سفتن نمی یارم بخواهم گفت حالم با طبیب خویشتن روزی که در دل بیش ازین این درد بنهفتن نمی یارم تو وصف حسن آن روی از من حیرا...
گرچه غریق بحر مضایق چو لنگرم آخر دلی وسیع چو بحری ست در برم چون بحر اگر چه نیست به جز باد در کفم از گوهر نسفته چو دریا توانگرم من صافی اندرون و حریفان دور ما خونم همی خورند به دستا...
عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر است از جهانش چه خبر کاو به جهانی دگر است بس که از خون دلم لاله خونین بشکفت هر کجا می نگرم لاله ستانی دگر است ای طبیب از سر بیمار قدم باز مگیر چاره ای...
تا نادرۀ حسن رخت پیدا شد گردون به نظارۀ رخت برپا شد با روی تو صبح لاف خوبی می زد در چشم جهانیان از آن رسوا شد
به قصد خون من آن غمزه مست همیشه نوک مژگان می کند تیز
بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برم کی بود باز که چون بخت درآیی ز درم پیش از این یک نفسم بی تو نمی رفت به سر بعد ازین تا ز فراق تو چه آید به سرم گفتم احوال دل خویش نگویم با کس لیکن از...
در پایت اوفتادم ای دوست دست گیرم می کن بزرگی خود منگر که من حقیرم ای شمع جمع خوبان پروانه وار روزی گرد سرت بگردم در پیش پات میرم از دست چشم و زلفت پیش که داد خواهم این می کشد به بن...
تو مپندار که از عشق تو دل برگیرم یا به جای تو کسی جویم و در بر گیرم بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری پاره سازم کفن و زندگی از سر گیرم
من شمع طلعتت را پروانه ای حقیرم پروانه وار روزی در پیش پات میرم از دست چشم و زلفت پیش که دادخواهم این می کشد به بندم وان می کشد به تیرم خیز ای طبیب نادان ترک معالجت کن من درد عشق د...
همی خواهم که تا من زنده باشم تو سلطان باشی و من بنده باشم ز غم مردم که جان دیگرانی به جان دیگران چون زنده باشم روا نبود که جان داروی لعلت برند اغیار و من جان کنده باشم برین در من چ...
خیال روی تو مأوا گرفت در بر چشم نمی شود نفسی غایب از برابر چشم مجال خواب ندارم که می زند هر شب خیال زلف تو تا روز حلقه بر در چشم به جام باده چه حاجت مرا که خون جگر به حلق تشنه فرو ...
شکر است که سجاده درافتاد ز دوشم تا من نتوانم که دگر زهد فروشم دل هر نفسم پند همی داد که هش دار المنة لله که نه دل ماند و نه هوشم زین پس من و رندی و سر کوی خرابات وز هر که جهان پند ...
ساقی بده به باده خلاصم ز چنگ غم بنمای رنگ شادی و بزدای زنگ غم سرخاب شیر گیر بیاور که پرکند میدان ز خون لعل چو آید به جنگ غم سرهنگ روزگار به صد لعب هر زمان در گردن دلم فکند پالهنگ غ...
از دوری کنار تو هستم میان غم گم گشته بی چراغ رخت در جهان غم شاد است با غمت دل من آن چنان که او سوگند راست می نخورد جز به جان غم تا از سرای وصل تو چون حلقه بر درم کی بر توان گرفت سر...