شمارهٔ ۲۱۱
ما شب و روز رند و و می خواریم ساکن آستان خماریم جام در دست و دوست پیش نظر وز دو عالم فراغتی داریم صبحدم چون نهیم می بر کف عالم هست نیست پنداریم دو جهان را به نیم جو نخریم جام می را...

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ما شب و روز رند و و می خواریم ساکن آستان خماریم جام در دست و دوست پیش نظر وز دو عالم فراغتی داریم صبحدم چون نهیم می بر کف عالم هست نیست پنداریم دو جهان را به نیم جو نخریم جام می را...
من غریب که در هجر یار می گریم همی نشینم و تنها و زار می گریم ز سوز گریه من جان خلق می سوزد بدین صفت که من سوگوار می گریم اگر چو شمع بمیرم به روز غم چه عجب که من چو شمع به شب های تا...
بیا که داد صبوح از بهار بستانیم برات بی غمی از روزگار بستانیم بیا که هر چه بدان دسترس بود بدهم ز دست و جام می خوشگوار بستانیم اگر ز توبه در اندیشه ای به گردن ما که فتوی از گل و از ...
پدید نیست دگر ره دل بلا جویم ندانم این دل گم گشته را کجا جویم تو گلستانی و من بلبل ثناخوانم تو آفتابی و من ذره هوا جویم مرا که لاف گدایی همی زنم چه عجب اگر نواله ای از خوان پادشا ج...
دردی که مراست با که گویم درمان دل خود از که جویم گه فتنه خال عنبرینم گه بسته زلف مشک بویم عشق آمد و رفت نام و ننگم شوق آمد و برد آب رویم دل کم نکند ز عشق مویی ور عشق کند بسان مویم ...
سحر چون غنچه بگشاید گریبان بیا بشنو خروش عندلیبان خروش بلبلان تیغ در چنگ چنان کز منبر آواز خطیبان برآید سرو خوش چون گل درآید خوش است آزادگان را با غریبان چه خوش باشد که بنشینند در ...
که می برد به سوی دوستان سلام غریبان که می برد به سوی خان و مان پیام غریبان نسیم باد صبا نزد یار ما گذری کن به دوستان قدیمی رسان سلام غریبان به وقت شام من خسته زار زار بگریم که گریه...
آن ابرو و رخ نیست هلال و قمر است آن وان عارض ولب نیست که شمع و شکر است آن گر دردسری هست ترا راحت جان است ور راحت دل می طلبی دردسر است آن سیلاب که بر چهره ام از دیده روان است بازیچه...
مکن وز مهربانان رو مگردان مرا آشفته چون گیسو مگردان گره در چین پیشانی میفکن شکن در گوشه ابرو مگردان ز تاریکی مکن روز مرا شب به باریکی مرا چون مو مگردان مرا از جمله عالم روی در تست ...
می گزی لب را که طعم لعل خندانت خوش است گوییا آن شکر شیرین به دندانت خوش است موی را شانه مزن برگرد مه پرچین مکن همچنان آشفته آن زلف پریشانت خوش است از لب گوهرفشانت نیست چشمم را شکیب...
جانا ز غم تو هیچ خوشتر نآید کار دل من جز به غمت برنآید وین دل که مراست کز همه جان گردد تا خون نشود به چشم اندر نآید
چشمه آب از میانه نیل گر جدا می کنی بگردد پیل
از آن ساعت که افتادم جدا از صحبت یاران همی بارم همه روزه سرشک از دیده چون باران تنم جمله جهان گردید و جان در خدمت جانان قدم ملک زمین پیمود و دل در صحبت یاران همی خواهم که در کویش و...
چون سایه منم فتان و خیزان وز سایه خویشتن گریزان باریکم و دردناک و دلسوز مانند چراغ صبح خیزان در کنج خرابه ای به تنها دل تنگ نشسته اشک ریزان با اختر خویش در لجاجت با طالع خویشتن ستی...
ای چشم نیم مست تو خمار عاشقان زلف دراز دست تو عطار عاشقان از خون عاشقان سر کویت شکفته است خیز و بکن تفرج گلزار عاشقان بی روی دوست نعمت دنیا و آخرت چندان بها نیافت به بازار عاشقان ه...
ای حریم آستانت مسکن آوارگان مرهم دلخستگانی چاره بیچارگان مای بیچاره که با غم همنشین و همدمیم همدمی کو تا کند غمخواری غمخوارگان گر برآید آفتاب عالم افروزم به بام خیره ماند بر جمالش ...
از سر کوی تو با دل باز نتوان آمدن بل کز آن منزل به منزل باز نتوان آمدن عشق دریای ست کآن را نیست پایانی پدید از چنین دریا به ساحل باز نتوان آمدن عاقلان از کوی او دیوانه می گردند باز...
درد تو در سینه دارم دم نمی یارم زدن آه کز درد تو آهی هم نمی یارم زدن هر سحر تا شب ز زانو سر نمی یارم گرفت دیده شب ها تا سحر بر هم نمی یارم زدن جانم آمد بر لب اما لب نمی یارم گشود د...
امروز درین شهر هر آن دل که شود گم در حلقه گیسوی تو باید طلبیدن چون سرو ثبات قدمی گیر که رشته ست چون بلبل ازین شاخ بدان شاخ پریدن باید قدمی بر سر هستی زدن اول وانگه رقم عشق تو بر خو...
ای زلف تو بخت تیره من تاریکی او چو روز روشن زین پس سر ما و خاک پایت چون دست نمی رسد به دامن عشق تو رسید و کرد تاراج جان و دل و صبر و هوش از من سوزد تر و خشک جمله یکسان آتش چو در او...
ای بت سرو قد سیمین تن وی گل نوبهار و سرو چمن چون دهی حسن خویش را تزیین نکته ای گوش کن لطیف از من طره را سر ببر بگردانش در میانش میان پنج افکن جمع کن طره پریشان را بر سر طره خال عنب...
ای وصالت آرزوی جان غم پرورد من بر حذر باش از سرشک گرم و آه سرد من نیست درد من ترا معلوم از آنت نیست رحم گر بدانی حال من رحم آوری بر درد من زودتر دریاب این رنجور گردآلوده را ترسم ار...
خط تو که در عین خرد عین جمال است خطی ست که بر خوبی رخسار تو دال است آن لطف میانت را بنمای به مردم تا خلق بدانند که ما را چه خیال است زان دوست ملامت مکن ای دوست که او را از هر دو جه...
خون از دل افگار برون می آید وز دیدۀ خونبار برون می آید گر خون بچکد از مژه ام نیست عجب زیرا که گل از خار برون می آید