شمارهٔ ۲۳
دیروز نداستم و بتوانستم امروز بدانستم و نتوانستم

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دیروز نداستم و بتوانستم امروز بدانستم و نتوانستم
الا ای گل لاله رخسار من مکن بیش ازین قصد آزار من تو سلطانی و من ترا بنده ام نظر زین به انداز در کار من تو در خواب نازی و آگه نیی ز طوفان این چشم بیدار من همت رحمتی در دل آید اگر به...
چند خوری خون دلم چیست ترا با دل من چند کشم جور و ستم وا دل من وا دل من زلف تو دل می طلبد از من بیدل به چه روی غمزه غارتگر تو برد به یغما دل من خسته دل غم زده ام تنگ تر است از دهنت ...
باز برآمد اختر میمون باز پس آمد بخت همایون صبح سعادت زد نفس امشب بخت مساعد یار شد اکنون شد به مرادم دور زمانه گشت به کامم گردش گردون دوش در آمد ساقی گل رخ در قدح افکند باده گلگون ج...
چه نکهت است مگر بوی بوستان است این چه دولت است مگر روی دوستان است این علاج این تن رنجور ناتوان است آن دوای این دل مهجور پر فغان است این عجب که جوشش صفرای عشق افزون است ز اشک دیده ک...
چرا گل می کند بیداد چندین که بلبل می کند فریاد چندین سراسر سرو آزادت غلام است که دارد بنده آزاد چندین اگر گل رنگ رخسارت بدیدی به حسن خود نبودی شاد چندین حذر کن از درون دردمندان مکن...
درد ما دوری درمان برنتابد بیش ازین پشت طاقت بار هجران بر نتابد بیش ازین هیچ زلفی بار دلها برنگیرد بیش از آن هیچ جانی درد جانان بر نتابد بیش ازین من که وصلش رانده ام در هجر تا کی دا...
گرچه رفت آب رخ من در سر یاری او خاک خواهم گشت در راه وفاداری او یار بدمهر ار بگردانید روی دل ز من من نخواهم کرد باری پشت بر یاری او ور ز من بیزار شد من همچنانش بنده ام نیست بر دل ه...
گر عاقلی در عشق او دیوانه شو دیوانه شو ور هوش داری زودتر مستانه شو مستانه شو مستی چشم یار بین مستی گزین مستی گزین زنجیر زلف او بگیر دیوانه شو دیوانه شو گر عاشقی زو غم مخور وز آتش ع...
ای صبا احوال من با او بگو حال بلبل با گل خودرو بگو آنچه با من می کند هجران او بشنو از من یک به یک با او بگو قامتم بین چون کمانی در غمش این سخن با آن کمان ابرو بگو حال سودا و پریشان...
نمی کنی نفسی سوی من به لطف نگاه مگر ز ناله شبهای من نه ای آگاه کجا به دامن وصل تو دسترس یابم که پایه تو بلند است و دست من کوتاه مپوش روی که در کوی تو دلم گم گشت به نور روی تو باشد ...
گهی با ما خوش و گه سرگران است نمی دانم که هر دم بر چه سان است نباشد چشم غیر از قطره آب مرا زین قطره دریای روان است چه رشک آید مرا از خال هندو که او در باغ رویش باغبان است به یاد گو...
تا دیده کمان مهره ابروی تو دید دل در بر من همچو کبوتر بطپید خال تو مرا به دانه در دام آورد زلف تو مرا به حیله در حلقه کشید
عمری ست که ما به بوی درمان در دست هزار گونه دردیم
آهی که من خسته برآرم ز جگرگاه نه پرده افلاک بسوزم به سحرگاه از عشق نترسیدم و بنیاد مرا بود افتد به خطر هر که نترسد ز خطرگاه بر صدر سلاطین چو به مسند بنشینند شرط است که درویش نرانند...
ای سایبان شاهی بر آفتاب بسته برگرد ماه زنجیر از مشک ناب بسته بالای تو ز زلفت سروی ست عنبرافشان رخسار تو ز خطت ماهی نقاب بسته جادوی زلف شستت بر چشم می پرستت صد فتنه را به افسون در ع...
زهی زلف تو نرخ سنبل شکسته به زنجیر زلفت دل خسته بسته دلم را ازین بیش مشکن که هرگز نبوده ست بازار گرمم شکسته بشد عاشق زار تا در رخت دید دلم پاره پاره گلم دسته دسته از آن چشم و زلف ت...
ای بی سببی ز بنده برگشته واندر پی صحبتی دگر گشته گم شد دلم آه تا کجا شد آن سوخته غریب سرگشته ای بس که دلم به جست و جوی او ماننده باد در به در گشته گر موج برآورد سرشک من بینی مه و آ...
ماییم و دلی به غم نشسته روزان و شبان دژم نشسته هر کس پی شادیی گرفتند ما با غم او به هم نشسته خلقی ز غم دهان تنگش در رهگذر عدم نشسته راحت طلبند مردم از دوست ما منتظر الم نشسته ماییم...
قدحی نوش کن و جرعه به مخموران ده نوشدارو ز لب لعل به رنجوران ده تا رود عافیت مردم مستور به باد خبر مستی آن غمزه به مستوران ده گفته ای هر که کشد هجر به وصلم برسد ای صبا لطف کن این م...
ای از آن طره سرافکنده خانه عالمی برافکنده وی بدان چشم و غمزه خونریز عالمی را ز پا در افکنده آه از آن قامت بلند که هست سرو در پهلویش سرافکنده ای ز شعر سیاه مشکین بوی بر رخ ماه معجر ...
ای جمال رخ تو تا بوده عاشقان در غمش نیاسوده دلها را به مهر ببریده جانها را ز عشق فرسوده بر سر کویت آنگه افتاده ست جان عشاق توده بر توده عاشقانت هر آنچه جز غم تست دست همت بدان نیالو...
معشوقه به چنگ آر و می و چنگ و چغانه کاحوال جهان جمله فسون است و فسانه ساقی به می از لوح دلم عقل فروشوی تا چند غم عالم و افسوس زمانه کوته نظران چهره مقصود نبینند تیر از نظر راست شود...
ای ز نور رخت افتاده به شک پروانه شمع رخسار ترا شمع فلک پروانه قدسیان باز گرفتند ز رویت شمعی جور فراش شد آن را و ملک پروانه شمع رخسار تو یک نوبت اگر شعله زدی بگرفتی ز سما تا به سمک ...