بخش ۱ - آغاز
ای به یادت تازه جان عاشقان زآب لطفت تر زبان عاشقان از تو بر عالم فتاده سایه ای خوبرویان را شده سرمایه ای عاشقان افتاده آن سایه اند مانده در سودا از آن سرمایه اند تا ز لیلی سر حسنت
۷۶ شعر از جامی
ای به یادت تازه جان عاشقان زآب لطفت تر زبان عاشقان از تو بر عالم فتاده سایه ای خوبرویان را شده سرمایه ای عاشقان افتاده آن سایه اند مانده در سودا از آن سرمایه اند تا ز لیلی سر حسنت
کرد پیری عمر وی هشتاد سال از حکیمی حال ضعف خود سؤال گفت دندانم ز خوردن گشته سست ناید از وی شغل خاییدن درست چون نگردد لقمه نرمم در دهان هضم آن بر معده می آید گران هضم در معده چو باش
ضعف پیری قوت طبعم شکست راه فکرت بر ضمیر من ببست در دلم فهم سخندانی نماند بر لبم حرف سخنرانی نماند به که سر در جیب خاموشی کشم پا به دامان فراموشی کشم نسبتی دارد به حال من قوی این دو
دید مجنون را یکی صحرانورد در میان بادیه بنشسته فرد ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم می زند حرفی به دست خود رقم گفت ای مفتون شیدا چیست این می نویسی نامه سوی کیست این هر چه خواهی در سوادش