بخش ۱ - آغاز
الهی غنچه امید بگشای گلی از روضه جاوید بنمای بخندان از لب آن غنچه باغم وز این گل عطر پرور کن دماغم درین محنت سرای بی مواسا به نعمت های خویشم کن شناسا ضمیرم را سپاس اندیشه گردان زبا
۷۵ شعر از جامی
الهی غنچه امید بگشای گلی از روضه جاوید بنمای بخندان از لب آن غنچه باغم وز این گل عطر پرور کن دماغم درین محنت سرای بی مواسا به نعمت های خویشم کن شناسا ضمیرم را سپاس اندیشه گردان زبا
جهان یکسر چه ارواح و چه اجسام بود شخص معین عالمش نام بود انسان درین شخص معین چو عین باصره در چشم روشن درین عین آن که چون انسان عین است جهان مردمی سلطان حسین است به زیر این خمیده طا
در آن خلوت که هستی بی نشان بود به کنج نیستی عالم نهان بود وجودی بود از نقش دویی دور ز گفت و گوی مایی و تویی دور جمال مطلق از قید مظاهر به نور خویش هم بر خویش ظاهر دلارا شاهدی در حج
دل فارغ ز درد عشق دل نیست تن بی درد دل جز آب و گل نیست ز عالم رویت آور در غم عشق که باشد عالمی خوش عالم عشق غم عشق از دل کس کم مبادا دلی بی عشق در عالم مبادا فلک سرگشته از سودای عش