شمارهٔ ۱
انماالله اله واحد و هو الغایب و هو الشاهد می کند در همه اضداد ظهور نیست با هیچ یک از اشیا ضد سر وحدت به بطونش راجع نقش کثرت به ظهورش عاید اوست در صورت آدم مسجود اوست در سلک ملایک س
۴۹۳ شعر از جامی
انماالله اله واحد و هو الغایب و هو الشاهد می کند در همه اضداد ظهور نیست با هیچ یک از اشیا ضد سر وحدت به بطونش راجع نقش کثرت به ظهورش عاید اوست در صورت آدم مسجود اوست در سلک ملایک س
چرخ کبود هرشب و رخشان ستاره ها دودی ست زآتش من و در وی شراره ها لاغر تنم ز گریه پر از قطره های خون باریک رشته ای ست در او لعل پاره ها یکچند در نظاره رویت گذشت و نیست جز آب دیده حاص
نکرد لطف تو کاری و وقت کار گذشت نشد وصال تو روزی و روزگار گذشت شب انتظارم برم روز را و روز تو را بیاکه روز وشب من در انتظار گذشت به هر دلی که زدی ناوکی ز غمزه خویش خدنگ حسرتم از سی
یار بر دیده راه کرد و گذشت دیده را جلوه گاه کرد و گذشت بودم افتاده خوار بر راهش به حقارت نگاه کرد و گذشت برقع زلف پیش روی کشید روزگارم سیاه کرد و گذشت آهم ازوی هوای کیوان داشت رخنه
آنچه در چشمم ز یار و طلعت زیبای اوست جای آن دارد اگر جان و دلم شیدای اوست دارد از نور رخش شمع شبستان پرتوی ورنه پروانه چرا زینگونه ناپروای اوست او به کس ننموده روی و شهر ازو پر گفت