شمارهٔ ۱
درین نشیمن ادبار جامیا کاری اگر کنی نه چنان کن که شرمسار شوی نهاد چرخ فلک چون زمردین کوهیست که هر صدا که بدو دردهی همان شنوی بسیط روی زمین مزرع مکافات است که دانه ای که در او افکنی
۳۸ شعر از جامی
درین نشیمن ادبار جامیا کاری اگر کنی نه چنان کن که شرمسار شوی نهاد چرخ فلک چون زمردین کوهیست که هر صدا که بدو دردهی همان شنوی بسیط روی زمین مزرع مکافات است که دانه ای که در او افکنی
هست دیوان شعر من اکثر غزل عاشقان شیدایی یا فنون نصایح است و حکم منبعث از شعور و دانایی ذکر دونان نیابی اندر وی کان بود نقد عمر فرسایی مدح شاهان دراو به استدعاست نه ز خوش خاطری و خو
شنیده ای که معزی چه گفت با سنجر چو ذکر جودت اشعار و منت صله رفت مدیح من پی نشر فضایلی که تو راست به شرق و غرب رفیق هزار قافله رفت عطیه تو که وافی به جوع و آز نبود ز حبس معده چو آزا
جامی به شعر مدحت شیران ملک کن نی مدح هر عوان که به سیرت سگ است و گرگ مدح کسان به سر به مثل خاک خوردن است چون خاک می کنی به سر از توده بزرگ
شاها ز عموم نیکخواهان کایزد ز خواص خلق دادت گر زانکه یکی برفت یا دو صد بهتر ازان عوض دهادت هر رشته جان شان که بگسیخت پیوند طناب عمر بادت