شمارهٔ ۴
جامیفی العزلة
من کیم از دام حرص و آز رهیده
پای به دامان فقر و فاقه کشیده
عرق تمنا ز هر چه هست گسسته
تار تعلق ز هر چه هست بریده
بسته زبان هم ز خوانده هم ز نوشته
شسته ورق هم ز گفته هم ز شنیده
نامه نامم به بر و بحر گذشته
طایر صیتم به شرق و غرب پریده
خانه ای از آب و خاک صبر و قناعت
کرده بنا و به کنج خانه خزیده
ساخته بزمی چنان که چشم زمانه
هیچ گه آن بزم را نظیر ندیده
باده ام آن لایهای خم که نگیرد
راه گلو بی تراوش دل و دیده
یافته گم خویش را چو قطره به دریا
قطره اش از وی به کام هرکه چکیده
ساقیم آن درد کش که طبع بلندش
خرمن هستی به نیم جو نخریده
ساغر من کاسه کنار شکسته
مطرب من لولی رباب دریده
