شمارهٔ ۱
فی توحید الباری عز اسمه درین صحیفه چو آغاز کردم املا را گرفتم از همه اولیٰ ثنای مولیٰ را زهر چه هست طریق ثنای او اولیٖ ست به پای صدق سپردم طریق اولیٰ را مقدری که به صنع بدیع خود پو
۲۷ شعر از جامی
فی توحید الباری عز اسمه درین صحیفه چو آغاز کردم املا را گرفتم از همه اولیٰ ثنای مولیٰ را زهر چه هست طریق ثنای او اولیٖ ست به پای صدق سپردم طریق اولیٰ را مقدری که به صنع بدیع خود پو
قبه بر کیوان رساند این کاخ گردون آستان گو کلاه انداز ازین شادی زمین برآسمان دورها می گشت در دل آرزویی چرخ را تا نهاد این آرزو در دامن آخر زمان بیت معمور از سپهر ای کاش می آمد فرو ت
اینچنین عالی بنا در عرصه عالم کم است کس نکرد اینسان بنایی تا بنای عالم است تا پی بوسه به خاک آستانش لب نهند پشت گردون زیر پای خاکبوسانش خم است آب لطفش می چکد از سقف بر دیوار و در ا
کی بر این عشرت سرا خاطر نهد ارباب راز زانکه از رنگ بقا خالیست این نقش مجاز ساختند از بهر تو زین پیش منزل دیگران ساز با آن وز برای دیگران منزل مساز نام خود از دفتر صورت پرستان محو ک
گر به گستاخی گرفتم بر زبان اوصاف شاه حکم المأمور معذور مرا بس عذر خواه طبع تیره فهم خیره عمر بر عزم رحیل نیست شغلی زان ضروری تر که سازم زاد راه می کنم تسوید شعر و شعر من بیهوده است