بخش ۹
جامیخوبرویی را که هزار دانا از سودای او شیدا بود و هر لحظه بر سر کویش از آمد و شد سوداییان هزار غوغا نوبت خوبی به سر آمد و نکبت زشتی از در و بام درآمد عاشقان بساط انبساط بازچیدند و پای اختلاط درکشیدند
با یکی از ایشان گفتم این همان یار است که پار بود همان چشم و ابرو به جاست و همان لب و دهان برقرار قامت از آن بلندتر است و تن از آن نیرومندتر این چه وقاحت و بی شرمی است و بیوفایی و بی آزرمی که دامن صحبت ازو درچیدی و پای ارادت ازو درکشیدی
گفت هیهات چه می گویی آنچه دل می برد و هوش می ربود روحی بود در قالب تناسب اعضاء و نعومت بدن و لطافت جلد و ملایمت آواز دمیده چون آن روح از این قالب مفارقت کرد با قالب مرده چه عشق بازم و بر گل پژمرده چه نغمه آغازم
گل رفت ز باغ خار و خس را چه کنم
شه نیست به شهر در عسس را چه کنم
خوبان قفسند و حسن خوبی طوطی
طوطی چو بپرید قفس را چه کنم
