شمارهٔ ۴۷
ای روی تو گل دهان و لب نقل و نبیذ عیش همه از لذت وصل تو لذیذ تا چشم بد زمانه ماند ز تو دور از دست منت باد به گردن تعویذ
۱۵۴ شعر از جامی
ای روی تو گل دهان و لب نقل و نبیذ عیش همه از لذت وصل تو لذیذ تا چشم بد زمانه ماند ز تو دور از دست منت باد به گردن تعویذ
ای چشم من از نور رخت چشمه نور سر من از اسرار غمت جای سرور ظاهر به تو گشت جمله ذرات و تو را خورشید صفت در همه ذرات ظهور
دور از رخت ای سنگدل سیمینبر لم یبق من الوجود عین و اثر هر چند که تلخ و جان ستان باشد مرگ والله نواک منه ادهی وامر
گر شاخ صبوری به بر آید چه عجب ور محنت دوری به سر آید چه عجب چون دل که خلاصه وجود است آنجاست تن نیز اگر بر اثر آید چه عجب
چشم تو که ریخت خون صد خسته جگر در ماتمشان کبود پوشید مگر نی نی غلطم که در گلستان رخت یک جای دمید نرگس و نیلوفر