غزل شمارهٔ ۲۷۰
اشکی که رخت خانه به طوفان نمی دهد راهش بخویش دیده گریان نمی دهد سر بر تن صدف نبود زانکه روزگار یکجا به هیچکس سر و سامان نمی دهد در کار خویشتن دل دیوانه عاقلست ویرانه را به ملک سلیم...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
اشکی که رخت خانه به طوفان نمی دهد راهش بخویش دیده گریان نمی دهد سر بر تن صدف نبود زانکه روزگار یکجا به هیچکس سر و سامان نمی دهد در کار خویشتن دل دیوانه عاقلست ویرانه را به ملک سلیم...
یاد تو از ضمیر به نسیان نمی رود نقش رخت ز دیده به طوفان نمی رود با بخت تیره چون به تماشای او روم در شب کسی به سیر گلستان نمی رود عاشق به سان شمع بود از غرور عشق در زندگی سرش به گری...
کسب کمال اهل جهان کسب زر بود علامه آن بود که زرش بیشتر بود نیک و بد زمانه بود کاش مثل هم خارش بسر رسد گلش ار تا کمر بود داد از نفس درازی این دل که همچو شمع یک آه گرمش از سر شب تا س...
نه رحم کرد که خون دل خراب نخورد غرور او ز سفال شکسته آب نخورد بقتل گاه وفا تا شهید او نشدم دهان تیغ بخندید و تیر آب نخورد تن ضعیف مرا کم مبین که این رشته بدست حادثه صد ره فتاد و تا...
گل اگر با لب لعل تو برابر می شد شبنم از نسبت دندان تو گوهر می شد آب فولاد به خونابه بدل می گردید گر غم عشق در آیینه مصور می شد دیده ام خشک تر از ساغر مخمورانست یاد آن روز که از گری...
ز مژگان تو لوح سینه ها از خون رقم دارد رقم سرخ است با چندین سیاهی کاین قلم دارد به از دل خلوتی خواهم که پنهان سازمت آنجا که از مژگان تو چون سبحه دلها ره بهم دارد زبار منت احسان اگر...
بی باده دل ز سیر چمن وا نمی شود گل جانشین سبزه مینا نمی شود آن دیده نیست رخنه ویرانه تن است چشمی که محو آن قد رعنا نمی شود عاشق به نور عشق کند جلوه ظهور بی آفتاب ذره هویدا نمی شود ...
بدلم اینهمه پیکان ستم بار نبود گره غنچه گران بر دل گلزار نبود دل و جان صبر و شکیب از شب هجرت چه کشد داغ آسایش بختیم که بیدار نبود شرح هجران تو میکرد بنامت چو رسید خامه را با دو زبا...
درین گلشن ز بدخویی گل از آب روان رنجد نسیمی گر وزد سرو سهی از باغبان رنجد کهن شد جرم و رنجش تازه تر گردید طالع بین که بهر یک گناه آن بی مروت هر زمان رنجد به سان خنده سوفار عیشم نیس...
تا در ره تو چشم امیدم دچار شد طوفان چار موجه بدهر آشکار شد بر خاک آدم اینهمه باران غم که ریخت سیلش روان ازین مژه اشکبار شد شمع ار بود چه باک زتاریکی شبست گو بخت تیره باش اگر عشق یا...
به غیر خانه زنجیر و دیده تر ما کدام خانه که ویران نگشت بر سر ما به حیرتم که خبر چون به سنگ حادثه رفت که صلح کرد می مدعا به ساغر ما ز گرمی تب ما تا شود طبیب آگه کفی سپند فشاند به رو...
میخانه چو من رند نکو نام ندارد از می کشیم شکوه لب جام ندارد از ثابت و سیاره گردون بحذر باش کاین مزرعه یکدانه بیدام ندارد هر سنگ که خورد از کف اطفال نگهداشت دیوانه مگو فکر سرانجام ن...
بی ستمکش صبر و آرام از ستمگر می رود می رود دریا ز پی ساحل چو پس تر می رود جوش سودا را علاج از دیده تر می کنم آب می ریزند بر دیگی که از سر می رود نه همین خم را دل پر زین حریفانست و ...
چند دل تلخی غم را شکرستان داند خاک را بر سر سودازده سامان داند گر حق راه طلب را بشناسد سالک دیده را خاتم انگشت مغیلان داند هر که سوداگر کالای وفا شد باید که کسادی را آرایش دکان دان...
خیال روی تو هر گاه سینه تاب شود بسینه آینه داغم آفتاب شود تو گل بسر زدی و شمع گل زسر برداشت زبیم آنکه مبادا ز شرم آب شود در آتشم زتغافل نشانده ای باری تبسمی که نمک پاش این کباب شود...
می آشام غمت پیمانه و ساغر نمی دارد به جز تبخاله بر لب ساغر دیگر نمی دارد ندانم از خدا برگشته مژگانت چه می خواهد که سر از سجده محراب ابرو برنمی دارد تو بی پروا درون دل ولی از حال او...
دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشید که در ره تو تواند ز پای خار کشید بهوش خویش نیامد دل و دمید خطش دواند ریشه جنونی که تا بهار کشید بچاره موج حوادث فتاده ام چکنم نمی توانم خود را بیک...
زخم های شانه از زلفت فراهم می شود بخت اگر یاری نماید مشک مرهم می شود عیش اگر هم رو دهد بی تلخی اندوه نیست همچو نوروزی که واقع در محرم می شود قتل ما هرگاه باشد می توان تعجیل چیست کش...
بکن بیخ صبوری حسرت دیدار می آرد چو میرد باغبان این نخل برگ و بار می آرد کدورت می فزاید جام خاکی حیرتی دارم که این آیینه چون بی نم بود زنگار می آرد دلی دارم چنان بیگانه از عشرت که د...
ایام خوشدلی بستمکار می دهد گریه بزخم و خنده بسوفار می دهد نه صورت پری است بخلوتسرای تو شوق تو پر بصورت دیوار می دهد بیحاصلان ز محنت ایام فارغند دوران شکست نخل گران بار می دهد دارم ...
هر زمان بر روی کارم رنگ دیگرگون شود باده ام در جام گرد آب و آبم خون شود دخل ما با خرج یکسانست در راه طلب سوزنی چون بشکند خاری زپا بیرون شود در حقیقت تنگدستی مایه دیوانگیست در چمن ب...
به هر منزل فزون دیدم ز هجران زاری دل را خوشا حال جرس فهمیده است آرام منزل را ز شوق دوست زان سان چشم حسرت بر قفا دارم که رو هم گر به راه آرم نمی بینم مقابل را چمن را غنچه نشکفته بسی...
دست مشاطه اگر زلف ترا تاب دهد خون دلها گل رخسار ترا آب دهد کاش بخت سیه از دیده شب بیدارم روشنی را بستاند بعوض خواب دهد خون دل رو بکمی کرده ز سوز تب هجر آنقدر نیست که یک آبله را آب ...
نه ز می هرجا تنک ظرفی که برد از پا فتاد آنکه لاف پهلوانی زد هم از صهبا فتاد گردباد از سیر صحرا پای در دامن کشید نوبت هامون نوردی تا با شک ما فتاد گریه نبود دیده ام گر دجله افشانی ک...