غزل شمارهٔ ۳۳۵
در شکار دل ما دام دگر می باید دانه صید فریبش زشرر می باید عشق بر مایده غیر از تن بیسر نفشاند زانکه بر خوان بلا کاسه ز سر می باید نیست زابنای زمان هر که هنر دشمن نیست پسرانرا چو نشا...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
در شکار دل ما دام دگر می باید دانه صید فریبش زشرر می باید عشق بر مایده غیر از تن بیسر نفشاند زانکه بر خوان بلا کاسه ز سر می باید نیست زابنای زمان هر که هنر دشمن نیست پسرانرا چو نشا...
دل بیهده افغان ز تو ناساز ندارد چون شیشه که تا نشکند آواز ندارد این عیب بگیرایی مژگان تو ماند از رفتن اگر اشک مرا باز ندارد در خلوت دل پرده نشین کیست بجز تو در سینه صدف غیر گهر راز...
پرپیچ و تاب و تیره بی امتداد بود این زندگی که نسخه ای از گردباد بود دل از سر امید اگر برنخاستی جا تنگ بر نشستن نقش مراد بود هر صید کام کز پی او می دوید دل هر گه بدام آرزو افتاد باد...
کی آن صیاد بی پروا پی نخجیر می گردد که دایم در رهش صد صید از جان سیر می گردد صبوری چون ز حد بگذشت کاری رو نمی آرد که دارو کهنه چون گردید بی تأثیر می گردد خط سبزت عنان اختیار از دست...
دارم آن سر که اگر در ره دشمن باشد چون سر شیشه می عاریه بر تن باشد حرص از طول امل تا بکمندت نکشد باید این رشته بکوتاهی سوزن باشد هر کسی حاصلی از مزرع امید برد عشق دهقان چو بود آبله ...
ترک چشمت می کند آماج گه محراب را ما طمع داریم ازو دل جویی احباب را با ستمکاران گیتی بد نمی گردد سپهر عید قربان است دایم خانه قصاب را منزل نزدیک تر دارد خطر هم بیشتر می دهد دوری ساح...
کی بود سرگشتگی ها را دل از سر واکند خویش را دیوانه یک شهر و یک صحرا کند پا اگر فرسود شاید دستگیر تن شود همچو نقش بوسه در یک آستان مأوا کند سود سودای نمک ما را سوی کشمیر برد اعتباری...
شمع این مسیله را بر همه کس روشن کرد که تواند همه شب گریه بی شیون کرد زود رفت آنکه ز اسرار جهان آگه شد از دبستان برود هر که سبق روشن کرد ناله گفتم دل صیاد مرا نرم کند این اثر داد که...
نگه چو گرم بر آن پرحجاب می گذرد گلاب آن گل روی از نقاب می گذرد اگر ز دل به تغافل گذشته مژگانش چنان گذشته که سیخ از کباب می گذرد سپند آتش شوقیم کار ما سهل است به یک تپیدن دل اضطراب ...
گرم ز لطف سیه روز خود خطاب کند سیاه روزی من کار آفتاب کند در آب و خاکم نسرشته اند بیمهری ز رحم آتش من گریه بر کباب کند رود بسوی کمر طره ات بسر هر دم برای آنکه ازو کسب پیچ و تاب کند...
بیش ازین دوران ستم پرور نبود آسمان زینگونه بداختر نبود عمر چون ایام بیماری مرگ هیچ امروزش ز دی بدتر نبود آنقدر پیکان که در یک زخم داشت در دکان هیچ پیکان گر نبود هر کجا رفتم بدنبال ...
عاشق آنست که چون داغ تمنا سوزد همچو خورشید بیک داغ سراپا سوزد شعله اش سرو شود فاخته گردد شررش هر که در آرزوی آن قد رعنا سوزد خبر از گرمی این راه قدم کاه بود سالکی را که سر از آبله ...
دل زغمخواران جز آیین جفاکاری ندید همچو گوش کو زکس در دهر همواری ندید آبروی اعتبارم دور شد از دوستان رشته کز گوهر جدا افتاد این خواری ندید چون شرر زاییدن و مردم بیکدم می شود هر که خ...
تا تو رفتی جان دگر آمیزشی با تن نکرد عکس در آیینه بیصورت دمی مسکن نکرد پاک طینت با گرانان سازگاری می کند آب آهنگ جدایی هرگز از آهن نکرد مفلسان را کس نمی خواهد زمینا کن قیاس تا تهی ...
بیا که دل ز تو غیر از جفا نمی خواهد سپند از آتش مهر و وفا نمی خواهد چو من ببرم در آیم برای جا دادن تو برمخیز که پروانه جا نمی خواهد بدام حادثه افتاده را ز عقل چه سود فتاد کور چو در...
اگرچه نخل هنر را ثمر نمی باشد ز سنگ بدگهران بی خطر نمی باشد زآه خلق بپرهیز کآینه است گواه که در زمانه دم بی اثر نمی باشد درین محیط گر از سود چشم می پوشی سفینه را ز شکستن خطر نمی با...
ز آه گرمی آتش زنم سراپا را ز یک فتیله کنم داغ جمله اعضا را حدیث بحر فراموش شد که دور از تو ز بس گریسته ام آب برده دریا را ز آه گرم من آتش به خانه افتاده است به کوی عشق کنون گرم می ...
به بزمت شب خوش آن عاشق که سرگرم فغان افتد شود چون صبح روشن راست چون شمع از زبان افتد چمن از بس که تاریکست بی شمع جمال او فروزم گر چراغ ناله مرغ از آشیان افتد به خلوت هم نقاب از چهر...
آن رهروان که در پس زانو سفر کنند پوشیده دیده و ره نادیده سر کنند هر جا غبار کوی تو باشد عبیر چیست خاکیست آنکه عطر فروشان بسر کنند اهل کرم که عزت مهمان شناختند خجلت کشند گر غمی از د...
بسمل ز تیغ او بطپیدن نمی رسد از کشتگان کفن ببریدن نمی رسد چون خنده گلست زبس ضعف ناله ام کز لب چو بگذرد بشنیدن نمی رسد گر پاشکسته نیستی این راه سر مکن رهرو بکام دل بدویدن نمی رسد از...
بت پیمان شکم دم از وفا زد اثر نقشی بر آب گریه ها زد خوشا آسایش دردی که ما را چنان گیرد که نتوان دست و پا زد ز درد رشک همکاران کبابیم بمجلس اشک شمع آتش بما زد ز بخت تیره روز هر که ش...
شعله آتش حسن تو چو بالا گیرد فلک انگشت بدندان ثریا گیرد کاهش عشق ز بس جسم نزارم بگداخت رنگ در چهره من پرده بسیما گیرد خلوت وصل ترا محرم محروم دلست چند از بزم تو برون رود و جا گیرد ...
گاهی که سنگ حادثه از آسمان رسد اول بلا به مرغ بلند آشیان رسد ای باغبان ز بستن در پس نمی رود غارتگر خزان چو به این گلستان رسد حرف شب وصال که عمرش دراز باد کوته تر است از آنکه ز دل ب...
اجتناب از آهم آن مغرور خود سر می کند پادشاهست احتراز از گرد لشکر می کند بر تن غم پرور عاشق نشان بوریا از برای خط زخمش کار مسطر می کند ترک آسایش اگر لذت ندارد پس چرا گل به آن نازک ت...