شمارهٔ ۱۶ - در وصف اورنگ پادشاهی
آیة الکرسی فلک خواند و دمید از روی صدق بر همین کرسی چو شاهنشاه بروی آرمید وارث عالم شهنشاه زمان شاه جهان کایزدش زیبنده اورنگ شاهی آفرید تا بروبد صحن بزمش پشت گردون خم گرفت تا بشوید...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
آیة الکرسی فلک خواند و دمید از روی صدق بر همین کرسی چو شاهنشاه بروی آرمید وارث عالم شهنشاه زمان شاه جهان کایزدش زیبنده اورنگ شاهی آفرید تا بروبد صحن بزمش پشت گردون خم گرفت تا بشوید...
دگر بخت از در یاری برآمد بشهرستان عیشم رهبر آمد ره و رسم جفاجویان دگر شد کسی کو بود رهزن راهبر شد بگلزاریم طالع رهنما گشت که با خارش بود صد رنگ گلگشت چه بستانی است دست عیش گلچین که...
خواری از دهر دانش اندوخته دید از بی ادبان جور ادب آموخته دید با تیره دلان زمانه را کاری نیست آفت از باد شمع افروخته دید
شهنشاها دکن یک کف زمین است زمین داران او مانند انگشت اگر با هم شوند انگشت ها جمع به کوه دولتت نتوان زدن مشت
زهی دلکش بنای چرخ پایه جهان از آب و رنگت برده مایه بهار بوستان آفرینش نظر باز جمالت چشم بینش فتد عکست چو در آیینه صبح نگنجد مهر خور در سینه صبح صفاپور از تو زیبا روزگارست بهار از پ...
ای خاک در تو سرمه بینایی افسوس که بعد از این جهان پیمایی لشکر همه در شهر فرود آمد و من در خانه زین بماندم از بیجایی
دارد آن عزت تفنگ ثانی صاحبقران کز شرف خاقان اگر باشد به دوشش می برد هیبتی دارد که با آن اختلاط دایمی ماشه می لرزد به خود تا سر به گوشش می برد
زهی دلربا قصر آراسته بدل بردن چرخ برخاسته کند آسمان چو تماشای تو ستون وار بر سر دهد جای تو درون و برونت تجلی سرشت شده صرف تو آب و رنگ بهشت سپهرت زبس دلربا دیده است بگرد تو چون حوض ...
از رنج سفر گفتم اگر دل ریشست در برهان پور مرهم از حد بیشست اکنون پی خانه دربدر می گردم ره طی شد و همچنان سفر در پیشست
تفنگ عدو سوز شاه جهان کزو عمر دشمن شود کاسته رگ تیره ابریست پررعد و برق زرعد کف شاه برخاسته
زهی از تو روی طراوت سفید صفا را ز تو گرم کشت امید سرور دل و راحت جان تویی بعالم قدمگاه پاکان تویی بوارستگی طبع همدم ز تست سبکباری اهل عالم ز تست بسویت گذر هر که افکنده است لباس علا...
از راز دو کون گر کس آگاه افتد چون جاده سر براه هر راه افتد بیچاره به تنگنای دولت چه کند مانند شناوری که در چاه افتد
ای سودات در دل عالم سویدارا نشان چون دل ارباب عرفان نور با عالم فشان من نگویم کعبه ای لیک اینقدر دانم که هست جبهه اوتاد عاشق سجده این آستان صفحه رخسار دیوار ترا تا دیده هست تنگ آمد...
بدستم آمده انگشتری که گردیده ز درد رشکش عیش دهان خوبان تنگ ز بس که انگشت از ذوق آن به خود بالید برون نیاید از دست من به صد نیرنگ به دست کار حنا می کند ز رنگ نگین ببین ز پرتو یاقوت ...
چون ننالم که خزان گشت گلستان سخن رفت در موسم گل رونق بستان سخن در بهاریکه شود نقش قدم چشم براه رفت در خاک خرد چشمه حیوان سخن طالب گوهر معنی بکجا روی نهد روی در خاک نهان کرد چو عمان...
ازین دلگشا قصر عالی بنا سر اکبرآباد شد عرش سا بودکنگرش از جبین سپهر نمایان چو دندان سین سپهر شرافت یکی آیه در شان او سعادت در آغوش ایوان او سجود در این سرای سرور کند سرنوشت بد از ج...
ای آنکه دلت زر از غیب آگاهست بیجایی و برشکال بس جانکاهست جز خانه زین خانه ندارم آنهم چون دست بآن رسید پا کوتاهست
بی نظیر این تفنگ شاه جهان همچو تیر قضا خطا نکند می تواند سیاهی از مو برد کز بدن موی را جدا نکند
زهی دلگشا قصر خاطرپسند ز کرسی تو شأن رفعت بلند ترا می رسد از سر کبر و ناز که در روی قارون کنی پا دراز اساس متینت درین خاکدان بود لنگر کشتی آسمان قوی دل بود عالم خاک ازو نشان می دهد...
ذاتت که زمجموعه گل منتخب است حرف تب و لرز او خطایی عجبست کس موج محیط را نگوید لرز است کی گرمی خورشید جهانتاب تب است
تفنگ بیخطای شاه جهان نقطه از روی حرف بردارد راست رو موشکاف و صیدافکن در یک انگشت صد هنر دارد
زهی دلنشین قصر خاطر فریب غم از دلربایی بسان شکیب زدیوار تو عکس گلهای باغ نماید چو ز آیینه عکس چراغ درون و برونت بسان حباب سراپا لطافت تمام آب و تاب حباب مربع اگر دیده کس بدریای هست...
روزیکه تن شاه جهان از تب تافت آن نیست که عیسی بعلاجش بشتافت می رفت دعای صحتش بسکه بچرخ می خواست که آید بزمین راه نیافت
در دامن کوه عیش احباب کامل آمد چو می به مهتاب برگ عشرت ببر چو گلبن پا در گل و گل بسر چو گلبن بگذشته گل از گل سر جمع ماننده دود بر سر شمع چون خامه سه دستگیر باید تا از گل تیره پا بر...