شمارهٔ ۹ - در شکستن دست خود گفته
کیم من داغداری از زمانه بهر داغی خدنگ را نشانه ز گمنامی بشهر خود غریبی شکسته خاطری محنت نصیبی هدف وارم همیشه رو گشاده به پیش تیر تقدیر ایستاده ز رفعت بی نصیبم دارد ایام عجب نبود اگ...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
کیم من داغداری از زمانه بهر داغی خدنگ را نشانه ز گمنامی بشهر خود غریبی شکسته خاطری محنت نصیبی هدف وارم همیشه رو گشاده به پیش تیر تقدیر ایستاده ز رفعت بی نصیبم دارد ایام عجب نبود اگ...
فلک قد را نمی پرسی که گردون چرا آزرد ما را بی محابا چرا زد راه بیمار غمی را که می آید بدرگاه مسیحا حدیث طرفه ای دارم که باشد برای بیدماغان به ز صهبا بعزم سیر بیجابور گشتیم رهی با ا...
فصل گل روی تو جوان ساخت جهان را حسن تو ازین باغ برون کرد خزان را بر طاقت ما کار چنین تنگ مگیرید ای خوش کمران تنگ مبندید میان را بر سبزه نوخیز خطت می نگرد زلف زآن سان که به حسرت نگر...
تا یافتم رسایی دست کشیده را آورده ام به چنگ مراد رمیده را عریان تنی خوش است ولی ذوق دیگر است جیب دریده دامن در خون کشیده را کاری اگر ز صورت بی معنی آمدی می بود دلبری خم زلف بریده ر...
نخل امید ز بار افتاده است باغم از چشم بهار افتاده است بی حساب است همان درد دلم نفسم گر به شمار افتاده است گریه زین تخم که بر سینه فشاند ناله ها آبله دار افتاده است برد بر سرکشی ام ...
از کمی مشتری جنس سخن خوار نیست تحفه گرانقیمت است جوش خریدار نیست دست قضا همچو شمع در چمن خوشدلی گل بسری می زند کش غم دستار نیست گاهی خاشاک سیل گاه خس شعله باش ساکن یک مرحله سالک اط...
تمام کاهش تن جمله آفت جان است مگوی عشق که این آتش و نیستان است به راه عشق که پایی نمی رسد به زمین غمی که هست ز محرومی مغیلان است بکن لباس تعلق که خار وادی قرب گرفته دامن دیوانه ای ...
پاس وفا داشتیم بی اثر افتاده است آفت اوقات بود خوب برافتاده است شکوه ام از دهر نیست داد زابنای او در همه ملک این پدر بد پسر افتاده است بسکه درین تنگنا چشم دلم تنگ شد دیده ام از گلر...
روزی طلب مکن تو چه دانی که آن کجاست تیر از چه افکنی چو ندانی نشان کجاست در کوی دوست باش و مفید بجا مشو پروانه را بباغ جهان آشیان کجاست مسند نشین بزم جهان بی تکلیفست کاگه نشد که صدر...
زین چمن عاشق ز نخل عیش هرگز برنداشت غیر زخم خونچکان هرگز گلی بر سر نداشت عاقبت مکتوب ما را سوی او پروانه برد تاب سوز نامه ام بال و پر دیگر نداشت بیقراری بین که بعد از سوختن همچون س...
بعد وارستگیم سوز تو در تن باقیست آتش افسرده ولی گرمی گلخن باقیست پنجه ام را بگریبان کفن بند کنید که هنوزم هوس جیب دریدن باقیست سنگ را رحم ازین سنگدلان بیشترست مهربان شد فلک و کینه ...
آن یار گزین که خشمگین نیست خوشبوست گلی که آتشین نیست همچون قلم از سیاه بختی جز گریه مرا در آستین نیست مگذر ز قمار بوسه بازی آنجاست که نقش بد نشین نیست دل آب ز آهن قفس خورد دیگر ز ب...
گنج دردش که به جز ناله نگهبانش نیست مخزنی بهتر ازین سینه ویرانش نیست چون زند فال تماشای گلستان رخش دیده ما که به جز خواب پریشانش نیست چون رعیت که سر از حاکم ظالم پیچد مژه برگشته از...
کوهکن تعلیم خارا سفتن از استاد داشت هر چه کردار از کاوش مژگان شیرین یاد داشت کوه طاقت بودم اما تا فراقت رو نمود هر سو مویم تو گویی تیشه فرهاد داشت تخم اشکی از برای دیده ما واگذار ا...
نیلگون شد فلک از تیرگی اختر ما گردد آیینه سیه تاب ز خاکستر ما بی کسانیم گذاری به سر ما که کند مگر از گریه گهی بگذرد آب از سر ما ایدل انگار که چون تیغ به بند افتادیم بهتر آن است که ...
دلم با چشم تر یکرنگ از آنست که پای اشک خونین در میانست بآب تیغ او نازم که در خاک همان خونابه زخمش روانست چه طفلست اینکه گاه مشق بیداد خطش زخمست و لوحش استخوانست جهد از خاک ما فواره...
چو هست قدرت دست و دل توانگر نیست صدف گشاده کفست آنزمان که گوهر نیست دل فسرده بحالش رواست گریه ولی سپند را چکند مجمری کش اخگر نیست اسیر صید گه او شوم که نخجیرش چو دست و تیغ بخون سرخ...
آهم ز سرکشی بتلاش اثر نرفت هر جا ندید روی دل آنجا دگر نرفت چون یافت اینکه شربتش از خون عاشقست بیمار چشم تو که طبیبش بسر نرفت با آنکه در رهت ز دو عالم گذشته ایم یک گام آشنایی ما پیش...
تا نمی گریم چراغ دیده ام را نور نیست سیل اگر باز ایستد ویرانه ام معمور نیست بسکه در عالم جفا از خوبرویان دیده ام آرزوی جنتم در دل ز بیم حور نیست هست در شرع محبت رسم و آیین دگر خورد...
جز قامتت بچشم و دلم جای گیر نیست مهمان خانه های کمان غیر تیر نیست دنیا و آخرت بره او دو نقش پاست دلبستگی بنقش قدم دلپذیر نیست جاییکه من فتاده ام آنجا که می رسد از بیکسی مدان اگرم د...
بر دل ز بس غبار کدورت نشسته است بیچاره ناله در ته دیوار مانده است مرغ از قفس پرید و به فانوس شمع سوخت دل همچنان به سینه گرفتار مانده است دل را تو بردی و غم دل همچنان بجاست آیینه در...
منم که تنگدلی باغ دل گشای من است به دستم آبله جام جهان نمای من است رسید همرهی بخت واژگون جایی که هر که خاک رهم بود خار پای من است به دستگیری افلاک احتیاجی نیست کلیم وقتم و افتادگی ...
دایم اندر آتش خود عاشق دیوانه سوخت شمع محفل را گناهی نیست گر پروانه سوخت دیده باعث شد اگر ویرانه ام را آب برد از تف دل بود آن آتش که ما را خانه سوخت طره اش زان آتش رخسار تابی یافته...
در کوره غم سوختنم مایه کامست آتش به از آبست در آن کوزه که خامست بیمصلحت ساقی این دور نباشد گر گریه میناست و گر خنده جامست آسیب جهان بیش رسد گوشه نشین را دامن نبود در ره آن صید که ر...