شمارهٔ ۱۱۴
تا هست در تن من افسرده جان نفس جز دیدن رخ تو نباشد مرا هوس شب های هجر با غم عشق تو هر زمان هم نغمه با هزارم و هم ناله با جرس در جلوه گاه عشق ز فرط فروتنی سیمرغ آشیانه کند در پر مگس...

میرزا مهدیقلیخان کرمانی ملقب به «افسر کرمانی» از شاعران و خوشنویسان ایرانی سدهٔ سیزدهم قمری بود. پدر او ابوالقاسم كرباسی كه از بازرگانان خراسان بود، در سفری به كرمان دختری از آن دیار را به همسری برگزید و افسر، یگانه فرزند آنان در آنجا زاده شد. افسر در زادگاه خود نشو و نما یافت و نزد بزرگان آنجا علوم دینی، حكمت، منطق و كلام آموخت. دیری نپایید كه وی به تهران رفت و به سبب آوازۀ شعر و ادب خویش به دربار ناصرالدینشاه راه یافت و پس از خواندن قصیدهای در حضور شاه، از وی لقب «افسر الشعراء» گرفت. اما افسر شاعر دربار و مداح ناصرالدینشاه نشد و به كرمان بازگشت و گاه به انتقاد از سلطان نیز پرداخت. او حتى در قصیدهای كه در ستایش از ناصرالدینشاه سروده، از نابسامانی اجتماعی و تنگدستی مردم انتقاد كرده است. افسر نخستین انجمن ادبی كرمان را كه ایمن، جیحون و میرزا آقاخان كرمانی بدان پیوستند، بنیاد نهاد، اما این انجمن پس از چندی به سبب مخالفتهای دولتمردان منحل گردید و افسر نیز به بم تبعید شد. تبعید، شاعر را از پای درآورد و پس از بازگشت به كرمان درگذشت. آقابزرگ، افسر را دارای دو دیوان دانسته، و حجم سرودههای او را هفت هزار بیت برآورد کرده است. بخشی از سرودههای افسر با عنوان دیوان افسر كرمانی به كوشش نوادۀ او، عبدالرضا افسری كرمانی، در تهران در سال ۱۳۶۶ هجری شمسی به چاپ رسیده است. نمونههایی از خط نسخ، شكسته و نستعلیق افسر همراه با نثر مسجع وی كه به شیوۀ قائم مقام فراهانی است، در آغاز این چاپ آمده است. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
تا هست در تن من افسرده جان نفس جز دیدن رخ تو نباشد مرا هوس شب های هجر با غم عشق تو هر زمان هم نغمه با هزارم و هم ناله با جرس در جلوه گاه عشق ز فرط فروتنی سیمرغ آشیانه کند در پر مگس...
پروانه را ز آتش دلها خبر بپرس سوز و گداز شمع ز آه سحر بپرس با مدعی بگوی که از گفتگوی ما از لعل یار بگذر و حرفی دگر بپرس تا مهر اوست در دل ویران من نهان احوال گنج از من بی پا و سر ب...
بود بیمار چشم یار و جان من پرستارش پرستاری که این باشد چه باشد حال بیمارش نمی آرد کس این بیمار را تاب پرستاری که با صد ناتوانی جان من آمد پرستارش من آن مرغم که چشم باغبان از بهر پا...
کسی کز عشق خوبان هیچ نبود صبر و آرامش بباید ترک سر کردن که ناکامی بود کامش اگر عاقل بود عاشق نخواهد شد در این وادی ز خود بگذشتن و جان دادن است آغاز و انجامش درآن وادی که عشق خوبروی...
هر آن بلبل که آمد بوستان دیدار صیادش از آن نالد که می ترسد کند صیاد آزادش جفاهایی که بلبل می کشد در بوستان از گل همان دست خزان از باغبان گیرد دگر دادش ننالد در گلستان یک نفس بلبل ب...
وه چه خوش است گلشن و باد خوش بهاریش لاله و داغ آتشین سنبل و بیقراریش سرو سهی به بوستان یاد قد تو می کند هر نفسی که می زند دم ز نوا قناریش سنبل بی قرار تو می ببرد قرار من تا ز نسیم ...
ای مایه خرمی جهان را و ای راحت جان جهانیان را از حسرت نوش لعلکانت خون در جگر است لعل و کان را گل بیند اگر خویت به عارض بر فرق زند گلابدان را پا بر سر انجم و قمر نه منت بگذار آسمان ...
مجموعه دلبری است روی چو مهت منجوقه سروری است طرف کلهت برهمزن لشکری است تیغ ابروت صید افکن عالمی است تیر نگهت
ماه من ای کز رخت دایم بتاب است آفتاب نور را از رویت اندر اکتساب است آفتاب می خرامی بر زمین از ناز و خود گویا ز رشک هر نفس یا لیتنی کنت تراب است آفتاب ای ظهور نور حق و ای منجی دور ز...
آن که قرار ما بود قصه آشناییش کی برسد به مهر و مه دعوی روشناییش این همه گفتگو عبث بر سر عمر و زید شد خوش بود آن که بشنوم صحبت آشناییش هیچ از او بجز وفا سر نزند به عهد ما آن که به د...
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش روشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمط گلشن کنم ز لاله کنار و میان خویش گر لخت لخت شد جگر و پاره پاره دل با مدعی نگو...
روز هنگامه شه ما صف مژگان سپهش وآن خم زلف پر از حلقه کمند و زرهش ترک آن چشم سیاه مژه اش حاجت نیست کار صد لشکر خونخوار کند یک نگهش آن که از ناز نهد پای تکبر بر خاک غافل است آن که بو...
هرکه نبود گل نورسته به گلشن چو منش واله و مست کند نغمه مرغ چمنش یار مانند بهار آمد و می باید داد باغبان را خبر از سنبل و سرو سمنش چه توقع کند از بوسه لعلش گل سرخ آن که اندر دو لب غ...
آن که حیرانیم افزود ز پا تا به سرش شد چو مو پیکرم از حسرت موی کمرش عاشق از لعل لبش یک دو سه بوسی نگرفت تا نپرورد به لخت دل و خون جگرش ترسم از رنج بمیرد دل و افسوس خوری در غم عشق جد...
آن که در دیده بینای من آمد جایش هیچ از ریختن خون نبود پروایش کرده منقار به خون جگر خویش خضاب طوطی از حسرت لعل لب شکرخایش زنده چون خضر از آن نیست سکندر که نداشت ذوق بوسیدن لعل لب رو...
بنازم خاک اقلیم سلیمان را که هر مورش بیارد تخت بلقیسی اگر سازند مأمورش حدیثی را که عقل از نقل آن دیوانه شد یارب بدارم تا کی اندر تنگنای سینه مستورش ندانم شاهد ما را چه شهد آمد به ل...
دارم هوای آن که روم در دیار خویش بندم دوباره دل به سر زلف یار خویش زین ورطه پر از خطرم تا کجا برد دادم به دست کودک نادان مهار خویش خلق از برای مشک به تاتار می روند ما کرده چین زلف ...
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش روشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمط گلشن کنم ز لاله کنار و میان خویش گر لخت لخت شد جگر و پاره پاره دل با مدعی نگو...
آیم از دیر مغان سرخوش و مست و مدهوش حلقه بندگی پیر مغانم در گوش یک زمان مطرب ما نغمه سراید که برقص یک طرف ساقی ما باده بریزد که بنوش تا چرا داده به من لعل مروق ساقی چون خم باده حری...
در دام گرفتند و شکستند پرم را وانگاه به بازیچه بریدند سرم را ای کاش سرم را که به بازیچه بریدند بریان ننمودند بر آتش جگرم را عالم همه طوفان شود ای وای به مردم خشک ار نکند آتش دل چشم...
جمشیدوشان گدای درگاه تو اند خسرومنشان نشسته در راه تو اند یک طایفه همچو من بهر برزن و کوی راضی به عتاب گاه و بیگاه تو اند
روی یارم ای خجل از تابش نور آفتابت گر تو صبحی از چه شام زلف او آمد نقابت آفتاب ماهرویان ماهتاب عاشقانی بی سحاب استی و روز و شب مه و خور در سحابت جلوه ات را مهر دید و منکسف آمد تو گ...
چشمه حیوان بر ارباب هوش چیست لب مغ بچه باده نوش افسر و دیهیم فریدون و جم نیست مگر خم می می فروش می نچشی نشیه صهبای عشق همچو سبو گر نکشندت به دوش دل شده چون شمع به سوز و گداز امشبم ...
بر دوش فکند زلف را دوش خورشید ز شام شد زره پوش زلفش چو شبان تار عشاق در ماتم بخت ما سیه پوش هنگامه صبح رستخیز است آن شام که گیرمش در آغوش ما یاد تو می کنیم دایم ما را تو چرا کنی فر...