شمارهٔ ۱۰۴۱
ترکی که جست و جوی دل من جز او نبود او را دلی نبود که در جست و جو نبود دامن کشید از من خاکی بسان گل گویی کش از بهار وفا هیچ بو نبود شمشیر مهر زد به من بی دل و برید شمشیر نیک بود بری
۱٬۹۹۶ شعر از امیرخسرو دهلوی
ترکی که جست و جوی دل من جز او نبود او را دلی نبود که در جست و جو نبود دامن کشید از من خاکی بسان گل گویی کش از بهار وفا هیچ بو نبود شمشیر مهر زد به من بی دل و برید شمشیر نیک بود بری
چو باد صبح به آن سرو خوش خرام شود سلام گویم و جان همره سلام شود غلام اویم و هر کس که بیند آن صورت ضرورت است که همچو منش غلام شود عنایتی که رهی نیم کشت غمزه تست به یک اشارت ابروی تو
دلی کاو عاشق روییست در گلزار نگشاید گر کاندر دل یاری ست از اغیار نگشاید رو ای باد و تماشا دیگران را بر بسوی گل که ما را غنچه پر خون است در گلزار نگشاید چه طالع دارم این کز آسمان یک
دلدار مرا بهره به جز غم نفرستاد بر درد دل سوخته مرهم نفرستاد چندین شب غم رفت که مهتاب جمالش نوری به سوی زاویه غم نفرستاد عمرم به سر آورد به امید می وصل شربت که گه مرگ بود هم نفرستا
دست ز کار شد مرا دست به یار در نشد لابه نمودمش بسی هیچ به کار در نشد آه که صبر چون کند این دل بی قرار من کز پی تنگی اندرو صبر و قرار در نشد دل که به هدیه دادمش کاین رخ زرد بنگرد سک