شمارهٔ ۱۰۵۵
امیرخسرو دهلویز من به خاطر آن نازنین که یاد دهد
ز جور او به که نالم مرا که داد دهد
جوان و مست و فراموش کار و نادان است
زمان زمان ز من بیدلش که یاد دهد
مراد جویم و گوید خدا دهد آری
خدا مگر من بیچاره را مراد دهد
دلم به ششدر غم ماند و کعبتین دو چشم
سفید گشت که این مهره را گشاد دهد
شکیب کو که سرشک سبک رکاب مرا
عنان بگیرد و یک ساعت ایستاد دهد
بدین صفت که دم سرد می زند خسرو
عجب نباشد اگر خویش را به باد دهد
