شمارهٔ ۵۲ - لف و نشر
آب در از تاج و قبا و کمر تا به کمر تا به گلو تا بسر
۱۰۰ شعر از امیرخسرو دهلوی
آب در از تاج و قبا و کمر تا به کمر تا به گلو تا بسر
تیغ خوش و تیغ زبان ناخوش است تیغ چو آبست و زبان آتش است
خسرو من بگذر از بن گفتگوی نیکی خویش و بد مردم مگوی چشم تو از عیب تو دیدن تهی است از دگری پرس که عیب تو چیست چشم بخود باز مکن چون خسان بین سوی خود لیک به چشم کسان پیل طلب کرد شه پیل
باش به کامم که به کام توام زنده و نازنده به نام توام حکمت و حکمش که ندارد زوال هم ز خلل خالی و هم از خیال بر در تو آمده ام شرمسار از شر من در گذر و در گزار اشتر پوینده پولاد پای کو
تا به سریر عرب آن جم نشست رعب عرب بر همه عالم نشست فتنه چشم آمده زان سو مدام تیغ زبان خفته میان نیام