شمارهٔ ۹۱ - حکایت
امیرخسرو دهلوییکی را خانه بود آتش گرفته
دلش را شعله ناخوش گرفته
دوان با چشم گریان و دل ریش
به آب دیده می کشت آتش خویش
برو بگذشت ناگه ابلهی مست
نمک خورده کبابی کرده بر دست
بدو گفت ایکه آتش می کشی تند
بیا وین شعله چندانی مکن کند
که من بر آتش اندازم کبابی
ترا نیز اندرین باشد ثوابی
همین است اندرین گفتار حالم
که خلق از من خوش و من در وبالم
تنم را دهر زان سو روفته جای
دلم را زین طرف زنجیر در پای
نگه کن کاین کشاکش بر چه سانست
کاجل زانسو امل زینسو کشانست
