شمارهٔ ۲۸ - ملاقات پدر و پسر لحظهٔ قران السعدین
امیرخسرو دهلویروز چو آخر شد و گرما گذشت
چشمه خور خواست ز دریا گذشت
تاجور شرق برآهنگ آب
کرد طلب کشتی گردون رکاب
کشتی شه تیز تر از تیر گشت
در زدن چشم ز دریا گذشت
راست که شد بر لب دریا رسید
گوهر خود بر لب دریا بدید
خواست که از سوز دل بی قرار
بر جهد از کشتی و گیرد کنار
صبر همی خاست نمی آمدش
گریه نمی خواست همی آمدش
بود برین سوی معز جهان
ساخته بر جای ادب چون شهان
پیش شد از دیده نثارش گرفت
شه بدوید و بکنارش گرفت
تشنه دو دریا بهم آورده میل
تشنه و ازدیده همی راند سیل
یک دگر آورده به آغوش تنگ
هر دو نمودندزمانی درنگ
از پس دیری که بخویش آمدند
هم مگر از عذر به پیش آمدند
