شمارهٔ ۲۴
امیرخسرو دهلویگم شدم در سر آن کوی مجویید مرا
او مرا کشت شدم زنده ممویید مرا
عمری از گم شدنم رفت و نمی آیم باز
چون چنین است شما نیز مجویید مرا
بر درش مردم و آن خاک بر اعضای منست
هم بدان خاک در آرید و مشویید مرا
عاشق و مستم و رسوایی خویشم هوس است
هر چه خواهم که کنم هیچ مگویید مرا
خسروم من گلی از خون دل خود رسته
بوی من هست جگر سوز مبویید مرا
