شمارهٔ ۹۰۳
امیرخسرو دهلویگل و شکوفه همه هست و یار نیست چه سود
بت شکر لب من در کنار نیست چه سود
بهار آمد و هر گل که باید آن همه هست
گلی که می طلبم در بهار نیست چه سود
به انتظار توان روی دوستان دیدن
دو دیده را چو سر انتظار نیست چه سود
ز فرق تا به قدم زر شدم ز گونه زرد
ولی ز سنگ شکیبم عیار نیست چه سود
ز بهر خوردن دل گر هزار غم دارم
چو بخت خویشتنم استوار نیست چه سود
ز دوست مژده مقصود می رسد لیکن
از آن هزار یکی برقرار نیست چه سود
اگر چه باده امید می کشد خسرو
ز دور چرخ سرش بی خمار نیست چه سود
