شمارهٔ ۱۶۵۱
امیرخسرو دهلویآن کیست که می آید صد لشکر دل با او
درویش جمالش ما سلطان دل ما او
بی صبح و شبی خواهم کو را غم خود گیرم
من گویم و او خندد تنها من و تنها او
مستم ز خیال او من با وی و وی با من
یارب چه خیال است این اینجا من و آنجا او
هجرم که ز چرخ آمد از آه خودش زین پس
تا سوخته نگذارم یا من به جهان یا او
مهتاب چه خوش بودی گر بودی و من تنها
لب بر لب و رو بر رو او با من و من با او
گویند مرا آخر دیوانگیت خو شد
دیوانه چرا نبوم ماه من شیدا او
من خسرو او زیبا بنگر که چه ننگ است این
دیباچه دلها من آیینه جانها او
